دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
 

يكي بهار را خبر كند

 

دوشنبه ها دانشگاه درس داشت . بين كلاس به جاي اتاق اساتيد مي آمد اتاق ما . و به خاطر همين يك ترم دوشنبه ها روز روشن من بود.

معلم دبيرستان ما بود ، از همان تك و توك معلم هايي كه انتخاب شان كرده بودم براي خودم و سر كلاس شان هي نگاهم پريشان روي صفحه ساعت مچي بود كه نكند زمان با او بودن الكي تمام شود . بيشتر با بچه هاي انساني درس داشت ، بي خيال كلاس هاي خودم مي شدم و مي رفتم قاتي انساني ها . چه مي دانم ... آن وقت ها بود ديگر !

دانشجويي من كه تمام شد او دوسالي بود كه ديگر نه معلم دبيرستاني هاي مشنگي مثل من كه استاد شده بود .

دوشنبه ها كه مي آمد دوباره برمي گشتم به همان عالم معلم و شاگردي ، وقتي باهام شوخي مي كرد يا هندوانه زير بغلم مي گذاشت لپ هايم به عادت آن روزها گل مي انداخت و سر به زير مي شدم .

بعد با هم يك گروه شديم ، زندگي نامه شهداي معلم شهر را گرفتيم و از هر كدام قرار شد يك داستان  دربياوريم .تا حالا هفت هشت داستان نوشته ايم .

آخرين باري كه ديدمش آن هفته بود ، شنبه 21 بهمن ، چقدر با هم خنديديم به حواس پرتي من كه حتي شماره تلفن خودم را هم كامل از حفظ نبودم . غروب اش خداحافظي كرديم و هر كدام رفتيم سي خودمان .

حالا اين خانم معلم عزيز من ، روي تخت يكي از بيمارستان هاي دنيا ست و من ِ دست پاچه حتي روي حرف زدن با او را هم ندارم، مريم تلفني باهاش صحبت كرد و بعد گفت كه اعظم !اشك مجالم نمي دهد ...

من ِ نقطه چين هم  آمريكام ،هيچ غلطي نمي توانم بكنم جز اين كه پيام بفرستم :

 

خانم معلم گل من ! الهي زودِ زود  حالت خوب شه

 

تو هم قاصدك دعايي بفرست كه دميدن هاي من براي به هوا رفتن  قاصدك  پرسفيد دعايم كفاف نمي دهد ...

يكي بهار را خبر كند ...

                                                            

                                                                                                         باقي بهارت ...

 

 

 

 

{ }



شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥
 

 جنگلي

"رام" باش ،

ولي "شير رام "باش !

"موش رام "كه باشي هروقت هركس ميل مبارك اش بكشد له ات مي كند ،

 "شير رام "كه باشي همه حواس شان هست كه :

"گرچه رام است ولي هرچه باشد براي خودش كلي شير است ! "

حساب كار خودشان را مي كنند .

ببخش كه جنگلي مثال زدم ...

                                                                                                 باقي بهارت ...

 

{ }



شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥
 

رقیب کُشون!

۱)سلام !

۲) این هفته ما در یک میز گرد نیم ساعته به این نتیجه مهم و مفید و طلایی رسیدیم که آدم تا جایی که می شود  نباید در محیط کارش همکار خانم داشته باشد ! ! حالا اگر بخواهم چرایی اش را شفاف سازی کنم باید آمار ملّتی را در این یک وجب جا رو کنم و نخودچی خوران مفصلی راه بیاندازم ، شما فعلاً همین را  داشته باشید و هر وقت این فرمول طلایی به کارتان آمد به روح ما چند نفر فاتحه ای حواله کنید ! گرچه هر قانونی استثناء دارد ولی به گمانم این یکی استثناء خورش خیلی کم است ! (نکته کنکوری :بنیانگذاران این نظریه همگی خانم هستند!)

۳) شده تا حالا یک جایی گیر بیفتی ؟ یعنی خدا ببیند تو هی داری گل و بلبلی حرف می زنی ، کلی ادعای معنویت ات می شود ، خیلی مثبتی و از این حرف ها بعد بخواهد باهات  شوخی کند ، برت دارد بیندازد وسط جماعتی که اصلاً توی این خط ها نیستند و فکر و ذکرشان جیب شان است و لاغیر ! هیچ هم خریدار گل و بلبل گویی های تو نیستند و نمی گویند طرف !خرت به چند من !

بعد تو هی سر کنی با آنها و سیب ات توی صندوق سیب آنها بماند و بعد یهویی یه روزی تو آینه که خودت را نگاه می کنی می بینی که چقدر زشت شدی و چشمهات از ریخت افتادند و بوی بدِ سیبِ آسپرژیلوس زده گرفته ای ؟ بعد به خودت فحش بدهی و بگویی مرده شور من را ببرند با این زندگی کردنم ... ؟!

شده تا حالا ؟

۴) می گویم به استناد فیلم های دهه فجر تلویزیون این مبارز های زمان انقلاب چه عشقی مبارزه می کردند ها !! این ها که همش دنبال رقیب کُشون بودند کی وقت می کردند برای  آزادی مبارزه کنند؟ ( نمی دونم چرا وقتی این فیلم  "شیده اینا"رو می بینم یاد اون فیلم سینمایی  کارگردانش - قاسم جعفری-  می افتم که می خواست همین جوری عشق و آزادی و سیاست و ...را خام خام بریزد  تو حلق ملّت!)

۵) در این وبلاگستان هم یک جورهایی انگار قحطی آمده ، به هر کوی و برزنی که سرک می کشی رونق نمی بینی ، انگار کفگیر ِجملگی خورده به ته دیگ ، سخن تازه بگو !

۶) این هفته تولّدمه !

چی ؟ ۲۲ بهمن ؟!  نچ ! مگه من انقلابم ! چهارشنبه ست ، در خودخواهی و خودپسندی من همین بس که از این روز ِ ۲۵ بهمن خیلی خوشم می آید. اصلاً برایم یک طراوتی دارد ، هرسال یک طور منحصر به فردی می آید و می رود . بگذریم که این چند سال به روز جهانی ولنتاین معروف شده و رونق انداخته به بازار عروسک فروش ها !! ۲۵ بهمن من را یاد همه آدم های خوبی می اندازد که خدا در همه این سالها به من هدیه داده است ، آدم های خوبی که از آن آغاز با من بوده اند ، بعضی رفته اند ، بعضی هستند و بعضی خواهند آمد . ۲۵ بهمن برای من لبریز از عطر بودن آنهاست . راستی ، من عطر بودن تو را هم خوب می شناسم لای همه عطرها...

۷) می خواهم بروم مرخصی ،

    جانشین هم ندارم ،

    امضا می زنی ؟!

                                                                                                  باقی بهارت ...

{ }



چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥
 

قالی

خوش به حال گل قالی

که همیشه زیر پاته ...

 

{ }



شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥
 

از ترس زن ام ، مرگ برشاه !

سلام !

مامان خانوم  یک دفترچه خاطرات قدیمی دارد . تاریخ تولد این دفتر را زده سال 1357  ، از بچگی همیشه حول و حوش 22بهمن  که می شود من دست به دامن این دفترمی شوم  ، آن وقت ها برای انشا و مقاله و روزنامه دیواری و حالا برای اموراتی دیگر .

این دفتر خاطرات جانبی بامزه ای دارد ، مامان نوشته :

همسایه ای در محل ما هست که مرد خانه خیلی اهل تظاهرات و انقلاب و مبارزه و این حرف ها نیست ، سرش به کار خودش گرم است ، در عوض خانمش حسابی پی گیر اخبار انقلاب است و هرجور که بتواند  سعی می کند در این راه قدمی بردارد . این آخری ها دیگر شوهرش را مجبور می کند که در تظاهرات شرکت کند ، شوهرش هم که آدم بذله گویی ست رفته توی صف تظاهرات و شعار داده :

"از ترس زن ام مرگ برشاه ! !"

بین خودمان بماند اما من حسودی می کنم به مامان و آن زن همسایه  و حتی شوهر نقطه چین اش ، حسودی می کنم به  همه آن هایی که بودند و اراده جمعی یک ملت را دیدند ، بودند و با همه هزینه هایی که پرداختند با همه رنج هایی که بردند ، با همه گل هایی که دادند آخرش طعم قشنگ پیروزی را چشیدند و دیدند به چشم خودشان بیرون رفتن دیو را و درآمدن فرشته را . به دست آوردند آنچه را که آرزوی داشتنش را فریاد زدندو  مگر این اتفاق در طول تاریخ یک ملت چند بار می افتد؟!

                                                                                                             باقی بهارت ...

 

 

{ }



دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥
 

حکایت ۹ و ۱۰

...

حکماً تاسوعا و عاشورایش شربت نذری دادن هم گواراتر است و هم خالص تر !

با این میزان خرده شیشه ای که در پیدا و نهان خودم سراغ دارم جرأت نوشتن اش را ندارم ، شنیده ام که مولای روز نهم  به "ادب "شهره است ، بی خیال همه بی ادبی های رفته، این دو روز را به رسم همان ادب سکوت می کنم .

خواستم نقطه چین بگذارم به جای هر دو  روزش ،گفتم شاید خیال کنی شاعر بازی ام گل کرده و ترفند ادبی زده ام ، خواستم تو هم که این ۸ روز را بوده ای و خوانده ای بشنوی صدای اعتراف ام را که : تور اخلاص ام پاره است برای صید واژه هایی این چنین !

فقط ...

 سلام شان که می دهی  من را هم در خاطر نازنین ات بیاور، اگر که زحمتی نیست .

      

                                                                                                            باقی بهارت ...

 

{ }



یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥
 

۸

...

صدای گریه می آید

می گوید: "ببخش ...

خواستم بیایم ، نگذاشتند ،

خواستم به تو برسم ، راهم را بستند... "

بعد دوباره صدای گریه می آید .

.

.

.

شیر آب را می بندم .

{ }



شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥
 

۷

...

گاهی وقتا فکر می کنم ،


چقدر داریم تا محرمی که امامش میونِ عزاداراش غریب نباشه ...

{ }



جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥
 

۶

...

"من به نرخ روز نان كه هيچ ،

آب هم نمي خورم

آن چنان كه ماه هاشمي تبار من نخورد ..."

قادر طهماسبی(فرید)


{ }



پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٥
 

۵

 

...

 

کفش هایش را می کند ،

جلو می رود :

"ببخشید آقا!  گم تان کرده بودم..."

 می گرید ، می خندد ،

از شوق روی دوشش دو بال می روید

آن دل صد دله اش یک دله می شود

پرنده می شود

دور او می گردد

آزاد می شود

آزاده می شود ...

{ }



چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
 

۴

...

اين كشته ی فتاده به هامون ...حسين توست

وين صيد دست و پا زده در خون ...حسين توست

 
اين نخل‌ ِ تر كز آتش جان سوز تشنگي

دود از زمين رسانده به گردون ...حسين توست

 
اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست

زخم از ستاره بر تنش افزون ...حسين توست

.

.

.

 

محتشم از دل اش گفت .

داشت می سوخت که توانست شرر بزند،

محتشم نه جشنواره شعر عاشورایی شرکت کرده بود و نه عکس اش را بالای صفحه ادبیات کیهان زده بودند و نه هر شب  توی شبکه ۳  با ده متر پارچه سبز روی دوش اش ، با ناله و زاری و اشک و آه  ساعت ها شعرخوانی کرده بود .

حتی خودش گم شد میان عظمت شعرش ،

این قدر که مردم "باز این چه شورش است" را می شناسند "محتشم کاشانی" را نمی شناسند.

محتشم را "این نظم گریه خیز"ش عاقبت به خیر کرد ،

می خوانی اش تن ات می سوزد ، انگار که زیارت ناحیه مقدسه می خوانی ، انگار که زیارت عاشورا می خوانی ...

اخلاص بو دارد ، حتی تو هم که این گسسته پاره های مرا می خوانی خوب دست ات آمده که کی راست است و کی پای نگارنده روی بیل مانده و دارد تا خانه سینه خیز می رود...

.

.

.

خاموش محتشم ! كه دل سنگ، آب شد
بنياد صبرو خانه ی طاقت خراب شد


خاموش محتشم !كه از اين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد


خاموش محتشم ! كه از اين شعر خون چكان
در ديده اشك مستمعان خون ناب شد


خاموش محتشم !كه از اين نظم گريه خيز
روي زمين به اشك جگر گون خضاب شد


خاموش محتشم ! كه فلك بس كه خون گريست
دريا هزار مرثيه گلگون حباب شد


خاموش محتشم ! كه به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد


خاموش محتشم ! كه ز ذكر غم حسين
جبرئيل را ز روي پيامبر حجاب شد

 

{ }



چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
 

۳

...

معصوم تشنه ام !

"سقاي تو "عاقبت از لب رود بازگشت

پاره پاره و سيراب

بي آن كه آب به وصال لب هايش رسيده باشد

"سقاي من "را دعا كن !

كه سال هاست مشك و رود بر دوش ،

دنبال تشنه مي گردد

و نمي يابد ...

{ }



دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥
 

۲

...

از پنجره خیابان را نگاه می کنم

چشم ام دنبالش می گردد

نمی یابدش ...

رادیو  گزارش  می دهد : "مسلم"  را در یکی از خیابان های شهر دیده اند که دنبال صاحبان نامه ها می گشته،

پنجره را می بندم

مسلم نیست !

چرک نویس نامه ام را پاره می کنم ...

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.