یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥
 

۱

سپاس که غم بزرگ مان دادی !*

نبودی ،

دلتنگ ات شده بودیم ؛

آمدی ،

پیچیدی در کوچه خیابان ها ،

خیمه زدی توی قلب ها ؛

جا خوش کردی وسط زمستان زده ها ،

شعله آوردی، شرر زدی ، شیدا کردی ، از کسب و کار انداختی بازار بی خیالی مان را ،

فرشته آوردی ، کوچه باز کردی میان بن بست ها ؛

پرچم زدی سر گذرها ،

بزرگ مان کردی ، غم بزرگ مان دادی ، نرخ مان را بردی بالا ، خیلی بالا ...

به هر که گفتیم باورش نشد ، 

ولی ما به همه این ها که تو آوردی محتاج بودیم :

محرم جان !

 * الحمدلله علی عظیم رزیتی ... 

{ }



شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥
 

 

آقاي ديل كارنگي ، نامه داري ! *

 

To: Assocites Ine
7541 Franklin Avenue
Garden City New York 03511 USA
From: Bu Ali Sina university
Hamedan- Iran
Student number: 7004022197

سلام! خيال مي كردم اين نامه را براي تو از راه دوري مي نويسم اما وقتي 295صفحه از «آئين زندگي»ات برايم گفتي ديدم نه، اين طور هم نيست. حرف هاي تو هرچند ازنظر رنگ پوست و لهجه و تيپ و قيافه تازه بود و نامأنوس، اما از اين ها كه گذشتم آشنا از آب درآمدي! خيلي قبل ترها ديده بودمت، شنيده بودمت از كودكي حتي!
اولين جمله اي كه از تو به دلم نشست را برايت مي نويسم:


«رهبري و پيشوايي از آن كساني مي شود كه مي توانند برخيزند و آن چه را كه مي انديشند به زبان آورند.»

مي داني؛ حدود يك ونيم هزار سال پيش نامه اي براي من آمد، نامه اي كه رازهاي زندگي ام را در خود داشت، محرمانه نبود براي همه پست شده بود از آسمان!- براي تو هم- حالا فقط همين را برايت مي گويم كه اين نامه شاه باورهاي من است و يك جمله اش هم اين:


«بگو من فقط به شما يك اندرز مي دهم كه: دوبه دو و به تنهايي براي خدا به پاخيزيد، سپس بينديشيد...»

 دلم گرفت... مثل لحظه اي كه كسي مي فهمد يا يادش مي افتد، با ارزش ترين و كاربردي ترين وسيله دنيا را در دست دارد و بر كم ترين استفاده از آن بسنده كرده است، و يا احساسي كه بعد از جفا كردن به عزيزترين عزيزت به تو دست مي دهد، بگذريم! حسابش بماند براي خودم!


آن چه نوشته بودي بدون شك به درد خيلي از آدم هاي دنياي ما مي خورد، به درد همه آن هايي كه در هجوم روز مرگي، خودشان را از دست داده اند، تو از همه نيروهايي حرف مي زني كه چون گنجي در خويشتن انسان نهان اند، تو به اين گم شده مژده پيدا شدن مي دهي، آدرس خودش را برايش نسخه مي پيچي! فراخوان زده اي براي همه اهل دنيا- فاكتور بگيريم از گرگ هايش!- كه من توانستم پيروز باشم، تو هم بخواهي مي تواني؛ بيا! تجربه هايم هم مال تو! يك جاهايي هم آدم را خسته مي كردي، دست كم مان مي گرفتي؛ يك حرف نيم خطي را 20صفحه تكرار مي كردي، شايد هم اگر به فكرت رسيده بود اين كتاب ها را يك «ايراني» مي خواهد بخواند، جور ديگري مي نوشتي؛ مگر نه؟! ولي خب من سهم خودم را گرفتم و ممنون!


فقط كارنگي جان!


در ازاي اين چند خط هديه اي كه به من دادي مي خواهم يكي از رازهايم را برايت بگويم، گوش ات را بياور نزديك:

من عاشق كسي هستم!

بدجوري دلم را برده با آن لبخند هميشگي اش: فراخ و بزرگ حاكي از اخلاص به خداوند!

اهل به پا خاستن است، از هيچ كدام از اهالي دنيا نمي ترسد، از هيچ شرايطي نيز!

دلش خانه مهرباني است، بارها از سرمهر توده هاي بدخيم زمين را به جراحي برخاسته!

انتقام براي او معني ندارد، آن چه مهم است مقاصد و هدف هاي بلند اوست نه خودش!

استاد عبرت گرفتن از گذشته هاست و عبرت دادن به ديگران!

معتقد است سرمايه هايي كه انسان از وجود خودش براي كاري صرف مي كند هرگز برنمي گردند و سفارش مي كند شيش دانگ حواسم را جمع كنم تا ورشكسته نشوم.

او از كساني كه خوب حرف مي زنند و به وقت عمل سوراخ موش را مي خرند هزار تومن- يك دلار و خرده اي بدون احتساب تورم !- بيزار است، اين را بارها خودش به من گفته.

از به بازي گرفتن مردم هم متنفر است. مي گويد كسي كه قدر خودش را نمي داند از پاي درمي آيد و او قدر خودش را خوب مي داند، سرمشق «انسان زيستن» را هم برايم گرفته در دفتري كه فقط سبزسرخ مي نويسد....


تو هم يك سر برو به ديدنش، اسم كوچكش- كه بزرگ تر از او دنيا را هم بگردي پيدا نمي كني- «علي» است، من مولا صدايش مي كنم، نشاني خانه اش را از تاريخ بگير، عاشق شدن تو هم ديدن دارد!
                                                                                            

                                                                                               ...«ان س ان» ام آرزوست!

* (مال حالا نيست ، تحفه سه سال پيش است ،  دوستش دارم و دوست داشتنش را با تو تقسيم         مي كنم .)
 

{ }



پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥
 

بيست و يكم

امروز يادم بود كه :

"كربلاي پنج "؛

و اژه بسامدي سنگ مزار شهيدان است .

                                                                                      باقي بهارشان ...

{ }



یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥
 

تحريف كودكانه تاريخ

انشا نوشته در يك صفحه ،

 

نوشته : يعقوب چندتا پسر داشت كه يوسف را از همه آنها بيشتر دوست داشت ، داداش ها حسودي شان شد و يوسف را بردند به بهانه بازي در دشت و صحرا ، بعد انداختندش توي چاه و رفتند پيش بابا به گريه و زاري و با پيراهن خوني يوسف ، يعقوب را سياه كردند كه آره پسر خود شيرينت را گرگ خورد. يعقوب هم گريه كرد و آنقدر ناراحت شد كه چشم هايش ديگر جايي را نديد ،

حالا اينجا را داشته باش:

ولي نقشه برادرها فايده نداشت و كارواني از آنجا مي گذشت و وقتي خواستند آب از چاه بكشند يوسف را پيدا كردند و  نشاني به نشاني بردند دادندش به يعقوب! يعقوب هم خيلي خوشحال شد ، خدا را شكر كرد و از كاروان هم خيلي تشكر كرد و رفت سراغ برادرهاي حسود دروغ گو!

مي گويم :محمدرضا ! كي اين طوري شد آخه ! بابا ! كاروان يوسف را مي برد بازار مصر و سال ها طول می کشد تا يوسف ...

مي گويد : او...ه!  ده صفحه مي شد اينا همه .

تاريخ را تحريف كرده ، بيست هم گرفته ...

خدا مي خندد...

 

 

{ }



شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥
 

تو مي گويي مي ارزد ؟!

مدير گروه است و عضو هيأت علمي ؛

مامان سه تا بچه قدو نيم قد است كه آخريش يك سال و دو ماهه است ؛

از صبح مي آيد دانشگاه تا نزديكي هاي غروب ؛

ظهر سر ميز نهار در جواب كناردستي اش گفت كه پرستار از صبح مي آيد پيش بچه ها ، و ابراز خوشحالي كرد كه خود پرستار غذا هم براي اهل خانه مي پزد.

از ظهر دارم فكر مي كنم به اين كه :" آيا مي ارزد ؟"

مگر چه كار مي كند توي دانشگاه كه براي اين دنيا و آن دنيايش به تر است از مادر بودن و مادري كردن؟!؟

                                                                                   

                                                                                              باقي بهارت ...

{ }



چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
 

  

به زیارت کوه های بلند

"مردان بزرگ به قلل رفیعی می مانند که هرچند از باد تازیانه می خورند و در ابرهای قیرگون فرو می روند لیکن آدمی بر بلندایشان به تر و عمیق تر نفس می کشد...

هرگز ادعا نمی کنم که همه جهانیان می توانند بر فراز این قلل زندگی کنند لیکن می گویم مردم گیتی باید به قصد زیارت یک روز در سال از آن ها بالا روند."  

این ها را جایی از رومن رولان خواندم و آخرش با مداد اضافه کردم :

و خدا انگار وقتی می خواهد ما را بنوازد  به زیارت یکی از این کوه های بلند می بردمان ،آدم های بزرگی را سر راه مان می نشاند تا خیال نکنیم از دماغ فیل افتاده ایم و وجودمان به بی نهایت کوچکی خویش باز معترف شود و پیراهن مان عطر عظمت آنان را بگیرد.

بو کن !

چه عطری می وزد از این جمله :

                                     ... اولنُا محمد ،اوسطُنا محمد ، آخرُنا محمد ...

 

(خواهش :اگر کسی منبع دقیق حدیث را می داند دریغ نکند.)

                                      

{ }



چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
 

 دعوت به سوتي بازار

سلام !

این دعوت نامه  آدم را یاد بچه گی ها مان می اندازد و آن بازی های سرشار از دور و تسلسل !! از "هپ بازی " بگیر تا "مرغ من روزیn تا تخم می ذاره " ، به هر حال انگاری دور با نقطه چينان افتاده و تسلسل بایدش ، این هم  از سهم ما در حفظ تسلسل :

 

یکم :

همین امروز دقیقاً یک گزارش مهم را به یک مقام مهم تر تحویل دادم و چند ساعت بعد گزارش برگشت خورد در حالی که روی این جمله یک خط قرمز کشیده شده بود :" درمان آمال  روحی روانی جامعه به عهده آنهاست". حیثیت ما که ضایع شد و رفت پی کارش ولی کاش هرچی" آلام" در دنیا هست بشود "آمال" !

دُيم :

در عمرم سه دفعه سوار تراکتور شده ام که یک دفعه اش خودم و تراکتور و استاد درس ماشین آلات را انداخته ام توی جوب! فقط خدا رحم کرد که مهندس منصوری راد آدم بدقلقی نبوده و نیست .

سيُم :

یک بار در یک کلاس زبان تخصصی  "sexul hormun "را با اعتماد به نفس تمام ترجمه کرده ام "شيش تا هورمون" ! !

چهارم :

وسط  بازار عربستان با چند تا رفیق پایه آستین برای تعمیر چرخ ویلچیر یک پیرمرد ایرانی بالا زدیم (البته از نوع مجازش) ، سر که بلند کردیم دیدیم همه ملت عرب دورمان جمع شده اند ، آخرش  کار به نیروی انتظامی شان کشید و سد معبر و...  قربان ایران خودمان !

پنجم :

 بین همه ی همه ی  کارهای دنیا ، "نوشتن" تنها کاری است که وقتی سرگرمش هستم  گذر زمان را اصلاً نمی فهمم ، خدایا توی آن دنیا هم کاتب خواستی ما هستیم ها ...

حالا طبق سنت متقدمین (!)  این رفقای فابریک :

                                                                  شيوا (گام نخست)

                                                 سميرا (شيش انگشتي)                                              

                                                 ليلا (وبلاگ شخصي)

                                                احسان (هزاره سوم)

                                                احسان(حضور ناپديد)

  را رسماً از همین  تریبون دعوت می کنم  که به دور ناگفته های پنج گانه بپیوندند و بنگارند، البته اگر میل مبارک شان می کشد. از آقای " حاجی کریمی هم مراتب سپاس را به جای می آورم  به خاطر نونی که توی دامن ما گذاشت !

                                                                                                  

 

{ }



سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥
حسنک کجائی....؟

 

به یاد شهدای جنگ ، از جوان و پیر و کودک شان که این روزها با این گونه تمام شدن صدام ، سخت دلتنگ مظلومیت شانم...

 

  

گمان می کنی که یادت نبوده ام ، از وقتی که مجروح شده ای گویی یک غم عمیق بر تمام غصه های رنگ پریده ی خاطرم گذارده اند . تو فکر می کنی که راحت بوده ام ؟

 

همان شب که با برادرت تماس گرفتم تا ببینم حالت چطور است ،فکر می کنی چه حالی داشتم ؟وقتی برادرت آن جواب را به من گفت ،همان شب که از کوچه پرپیچ و خم محله مان می گذشتم ،گویی خاطرم فقط پیش تو بود.اشک بود که می آمد ، مگر می شود جلوی این اشک ها را گرفت ؟وقتی امتحان های آخر ترم را تمام کردم ،رفتم قم ،فقط به خاطر تو .باور کن با اندک بضاعت دانشجویی هم نذر کردم یا حالت خوب شود و دوباره آن چهره نحیف را ببینم ،یا این که شهید شوی ، دو رکعت نماز هم برایت خواندم ،فقط برای تو .تو فکر می کنی من این مدت آسوده بودم ؟نمی دانی بر من چه گذشت !

تو هم مثل آنان که رفتند شرر بر پیکره ام می زنی .اصلاً همان وقت که از بین کمین های جزیره یعنی همان جایی که مجروح شده بودی می گذشتم ،با آن که باران آتش زمین را آبیاری می کرد ،فکر تو بودم . گفته بودم که این هور چه معنایی برایم دارد ؟ همین حسنک را هم هور بود که از ما گرفت .مگر نه؟حسن می دانی چه کسی را به ماتم نشانده ای ؟شاید بیشتر از همه مادرت را ،یا آن پدر پیرت را که چهار ماه بر بالین تخت تو منتظر یک کلام تو بودند ، هرچند خودشان هم می دانستند آخرین کلام تو همان وقت بود که ترکش سرت را بوسید. ...

 

حسنک ! فکر می کنی که آن خاطرات را فراموش خواهم کرد ؟شاید هم فراموش کنم ولی حالا خیلی زود است ، من از همان اول فهمیده بودم که چه زلال است قلب تو !

 

مگر نه ؟حتی از همان موقع که رویمان نمی شد با هم صخبت کنیم .راستش ، حسنک ! تو آموزگار دوستی بودی. یعنی چطور بگویم ، تو دوستی را ،محبت را و عشق را می آموختی ، آن هم نه به همه کس ، نه با سروصدا ، بل که با سکوت ، با شکنج لبخندهایت.مگرنه ؟ من همه چیز را از سکوتت می خواندم ، مثل آن شب که در دعا چشم هایت گواه همه ابهام های قلبم بود.

 

تو فکر می کنی که من آسوده ام ؟! مگر می شود بدون خاطر تو آن همه دوستی ها را یکجا از یاد برد ؟

 

...هرچه لحظه های عمرت کمتر می شد و هرچه زمان به صفر نزدیک می گردید (xà0) ، روح تو (y)به بی نهایت ابدیت میل می کرد .

                                               (y=lim – 1/x       (xà0  

 

....حسنک دعا کن ! می دانی برای چه ؟ راستش من هم نمی دانم . ولی می خواهم که دعا کنی، مثل همان هنگام که من برایت دعا می کردم ، تو که نمی دانستی ، چهارماه روی تخت بیمارستان بی هوش افتاده بودی و از هیچ جا خبر نداشتی و به قول استادمان زندگی گیاهی -Vegetable life- داشتی . آری مثل همان هنگام که برایت دعا می کردم تو هم دعاکن !می خواهم فقط حسن دعا کرده باشد ! من همین را می خواهم حسنک !

حالا که می روی ، حالا که دست من از تو کوتاه است ، لا اقل سلام مرا به بچه ها برسان! به عبدالله که او هم مثل خودت و در همان نقطه ای که تو افتادی شهید شد ، به حضرتی که قربانی همان جاده بود ، به محمد که می ترسم تا چند وقت دیگر شهرش را فراموش کنم.

 

چو رخت خویش بربستند ازین خاک          همه گفتنـــــد با ما آشنا بود

 ولیکن کس ندانســت این مسافر      چه گفت و با که گفت و از کجا بود

 

 

 

                                                                          یک شنبه ۱۱/۸/۶۵ -۱۲:۴۰

 

 (از یادداشت های شهیداحمدرضا احدی )




سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥
 

 

می روی سفر ، برو ، ولی زود برنگرد!

 

نیمه شب از خواب پرید ، صدای گریه اش بقیه را بیدار کرد .

دست هایش یخ بود ، تن اش می لرزید ، همه گفتند کابوس دیده ، یکی گفت " آب قند براش درست کنید "، یکی انگشتری انداخت توی آب و گفت : "بخور ، ترسیدی ، آب طلا خوبه  برات ..."گریه اش چند دقیقه بعد تمام  شد و کم کم همه خوابیدند .

کابوس نه ، او فقط یک خواب دیده بود ، خواب دیده بود با لباس سفید احرام اش دارد یک جای خیلی کثبف نماز می خواند و عین خیالش هم نیست، جایی که چرکابه روی زمین جاریست ، لباس اش دیگر سفیدنبود  ....

حالا چند سالی گذشته ، دیگر از آن خواب ها نمی بیند .

{ }





زنده گی(۱٢۳) از عشق(٧٦) دوستت دارم ها(٦۸) زنان(٦۳) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳٩) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳۳) هذیان ها(۳٢) درد(۳۱) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱٧) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) سفر(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) مادر و دختری(٦) کارو زندگی(٦) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) فضول دونی(٥) شایدداستان(٥) مادر(٥) مسجد(٤) بچه(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) همشهری داستان(٤) اشارات(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) دعا(۳) خانه(۳) بابا(۳) آرشیو(٢) مدرسه(٢) بیماری(٢) معلم(٢) انتظار(٢) تبریک(٢) به کجا چنین شتابان(٢) سوریه(٢) فاطمیه(٢) فاطمی نیا(٢) :)(٢) میان سالی(٢) پدر و دختری(٢) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) ما سه نفر(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) مجردی(۱) همدان(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) روزنوشت(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) باران(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) حج(۱) اربعین(۱) عرفه(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.