اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥

یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
درحاشیه روز مادر

- بعد احیاناً روز برادر نداریم تو برا ما یه چیزی بخری؟!




شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
...

به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخــی این روزگــار بی‌پدرند،

بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه‌ست
بلندتر بنشینند...
دورتر بپرند...
 
 
از غزل مژگان عباسلو




شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
زندگی‌ات دیر نشود بچه‌ام*

قلم حبیبه جعفریان را دوست دارم. این "نامادری"را هم که در شماره اخیر داستان نوشته بود مثل بقیه نوشته هایش دوست داشتم و از دوسه‌باره خواندنش حظ بردم. طبق عادت زیر بعضی از جمله‌هایش را خط کشیدم، مثلا اینجا را:

"بچه چیزی است و وضعیتی است که تو را به تکه تکه شدن و تقسیم شدن می‌کشاند و من هرچند می‌دانم تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی است که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد اما نخواسته‌ام و نتوانسته‌ام و ترسیده‌ام که تقسیم شوم.فهمیدم که ما( که مادر نشدن را انتخاب کرده‌ایم)و آنها(که مادر شدن را) هردو به دنبال قدرتمند بودن‌ایم و هردو در حال ترسیدن از ضعیف شدن. هردو می‌خواهیم بیشتر بمانیم و بیشتر ثبت شویم و بیشتر دوام بیاوریم ولی از دو راه. دو راهی که در نگاه اول خیلی متناقض و متفاوت به نظر می‌آیند. دوراهی که در نگاه اول، اهالی یکی اش خیلی خودخواه،زمخت،ترسو و نامهربان‌اند و اهالی آن یکی،انسان،معقول،بهتر،مهربان‌تر و فداکارتر. ولی واقعیت این است که آن‌ها مهربان‌تر و فداکارتر به نظر می‌رسند فقط چون طبیعی‌ترند. چون طبیعت به فرزندان رام،سربه راه و عاقل‌اش بیشتر می‌بخشد و کمتر سخت می‌گیرد. واقعیت این است که آن‌ها به اندازه ما و ما به اندازه آن‌ها خودخواه،جاه طلب،ضایع،قابل ترحم و...گرفتار درد جاودانگی و بیشتر ماندن‌ایم. فقط یکی راه ساده تری را انتخاب کرده است. ساده تر هم نه،راهِ راهش را انتخاب کرده. مثل فرشی که از راهش انداخته باشند،به همین خاطر کمتر خودش را عذاب داده.کمتر روحش را خراشانده و کمتر با خودش و هستی دست به یقگی کرده و خب بیشتر حالش را برده."

 

مریم عزیز دعوت کرده برای نوشتن در این باب، راستش قصد رد یا تأیید این نوشته را ندارم،حس نوشتن از خوبی‌های بچه داشتن یا بدی‌هایش را هم، اما فقط یک چیزی را می‌دانم و با همه پوست و گوشت و استخوانم چشیده‌ام، آن هم این که بعضی از آدمها دقیقا همان فرشی هستند که از آغاز به راهش نیفتاده‌اند، به قول نویسنده همیشه با هستی دست به یقه هستند و روح پرخراشی دارند از پنجه انداختن‌های مدام. این آدم‌ها به هر مرحله از زندگی که پا می‌گذارند همین جدال‌ها را با خودشان دارند،به تحصیل،به شغل،به دوست داشتن،به عاشقی کردن، به انتخاب کردن،به بچه داشتن....

حرفم خام است و استدلال منطقی پشتش نیست اما این آدمی که نشسته توی قلب من و دارد سخنرانی می‌کند می‌گوید این را هم بنویس که خدا، بعضی‌ها را از همان اول "به راه" پهن نکرده، حالا یا حکمت بوده یا امتحان یا عشق می‌کند این طوری ببیند‌‎شان یا هرچی، اما رزق مقسوم‌شان همین "به راه نیفتادن" است.

این‌ها اگر بچه هم داشته باشند، "پدر" و "مادر"نمی‌شوند آن‌جوری یا آن‌قدری که بقیه پدر و مادر هستند.

من هم یکی از همین فرش‌های بی‌راه‌ام، با همه‌ی این توصیف‌هایی که خواندید. بلدم الان این پست را پاک کنم و به جایش یک متن خوش‌رنگ و آب در وصف موهبت مادرشدن و لذت بوسیدن لپ گلی بچه و تکامل یافتن به واسطه داشتن فرزند و امثالهم بنویسم، بلدم حتا در این باب روضه بخوانم و به وجد بیاورم، اما این بی‌راه بودن نمی گذاردم.

این چیزی نیست که کسی به‌ش افتخار کند، یک رنج مدام است، خیلی سعی کرده‌ام که این‌طور نباشم،ادای خیلی چیزها را درآورده‌ام،ادای به‌راه افتادن را، ادای معمولی و ساده و طبیعی و خوشبخت بودن را، اما آزاردهنده است که ته‌ِ تهِ همه‌ی این‌ها خودم می‌دانستم که این نیستم، و زندگی را دارم بازی می‌کنم.

یک دیدگاه خفن‌تری هم دارم، آن هم این‌که اگر بچه، به قول قرآن "هبه"است،"هدیه" است، پس داشتن یا نداشتنش چندان هم انتخابی نیست. حتا در "نخواستن"اش هم، حکمتی نهفته، خیال می‌کنیم که نمی‌خواهیم، خیال می‌کنیم که اگر طلب کنیم تقدیم‌مان می کنند، اما من همین نخواستن را هم از چشم عزیز خودشان می‌بینم.

 

 

* تیتر وامی از وبلاگ "لی‌لی" است.

 




چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
مردمِ بی‌قصه

"...کوچه‌هایی با کوچه‌های دیگر فرق می‌کنند که با خیال کسی یا قصه‌ای از آن گذشته باشی،وگرنه هرجای این شهر مثل هرجای دیگرش می‌شود.

مردم شهر مثل نان شب به قصه، به خیال، به تصویرهای ناهوشیار نیاز دارند و جهان ناهوشیاری دور شده است. از دست‌مان رفته.باغ‌های مخفی از پشت پنجره‌ها و درها کوچ کرده اند،قالیچه‌ها نمی‌پرند و نقشه‌ها ما را فقط به جاهای معلوم می‌برند..."

یادداشت سردبیر/داستان همشهری،شماره 12،اردیبهشت 91




سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
دعای محبت

 دعا‌نویس بود. سیدی بسیار پیر، با گوش‌هایی سنگین و زبانی کم حرف. ساده و عجیب و ترسناک برای کودکی‌های آن روز ما.

دعا نویسی شغلش نبود، دعا هم می‌نوشت، ازش می‌خواستند که بنویسد، رفت و آمدی اگر به خانه دونفره شان بود، از همین رو بود.

زنش اما با خودش فرق داشت، "اجتماعی" می‌آمد به چشم آن روزهای ما، با روسری سفید سنجاق زده، با انگشترهای نقره قدیمی که همیشه توی انگشت‌های گرمش چشمک می‌زدند به روح دخترانه زیور دوستِ آن وقت‌های من. از سر تنهایی می‌نشست جلوی در خانه و رفت و آمدهای کوچه را رصد می‌کرد، برای اینهایی که سلام نمی دادند همان جا محکمه تشکیل می داد و حال‌شان را می‌گرفت. با ما خوب بود، شاید چون سلام زیاد می‌دادیم، یا شاید چون تابستان ها از سبزی تازه باغچه برایش می بردیم یا شاید به خاطر خوبیِ مادر.

هرکسی محبتش را یک جوری ابراز می کند، یکی از محبت‌های او این بود که هر روز عصر که  از مدرسه برمی گشتم، تا می‌آمدم سلامکی بدهم و در بروم، گیرم می‌انداخت، صدا می زد که "بیا تا برات فال بگیرم، نیت کن." نیت های آن روزهای ما هم مثل حالا نبود، "کنکور"بود فوق آخرش! خر بودیم. از آرنج تا نوک انگشت دستش را با تمرکز وجب می کرد و می گفت: خوبه! قبول میشی. فالش به نظرم من درآوردی بود، همیشه خوب می‌آمد.

فالش گرفت و من رفتم، بعدتر یکی از همان روزهایی که نبودم به مادر گفته بود به سید گفته‌ام برایش دعا بنویسد. چند وقت بعد، یک کاغذ کوچک ِ چند ده بار تا شده ای رسید دستم که با نخ مشکی گویا پلمپ شده بود، گفته بود دعای محبت است.

دعای محبت را گرفتم و دور از چشم مادر، با کنجکاوی تمام کاری که می گفتند نباید را انجام دادم، بازش کردم تا ببینم چی نوشته. اصلش خط این پیرمردی که از وقتی چشم باز کرده بودم همین شکلی دیده بودمش را دوست داشتم ببینم.

آیه ای از قرآن بود، بعد هم اسم‌های خدا را دایره وار نوشته بود،بی‌هیچ آداب و ترتیبی، آخرش هم لای همان کلمه‌هایی که به زور می‌شد خواند، اسم خودم را دیدم، که هرجا می‌روم محبتم در دل انس و جن بیفتد، یا یک چیزی در همین مایه‌ها.

دعای خفنش را چندماه بعد، با کارت دانشجویی و دوهزار تومن پول و عکس‌های سه در چار یادگاری، زدند. با زدن چنین کیف پولی به کاهدان زده بودند واقعاً.

یکی دوسال بعد، پیرمرد رفت، خانه شان هم از کوچه پاک شد و به جایش آپارتمان رویید، چندسال بعدتر هم خبر رسید که زنش رفته است.

هنوز دلم دعا که می‌خواهد، یاد این دوتا می‌افتم، دلم فال خوب که می‌خواهد یاد انگشت‌های نقره نشانِ زن می‌افتم. اللهم ادخل علی اهل القبور السرور ...





پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
خوش‌بخت، روزهایی که به نام تو باشند...

نه مثل ساره ای و مریم ،

              نه مثل آسیه و حوا


                   فقط شبیه خودت هستی ،

                           فقط شبیه خودت زهرا


                                  اگر شبیه کسی باشی

                                         شبیه نیمه شب قدری 


                                            شبیه آیه تطهیری

                                                شبیه سوره اعطینا


                                                   شناسنامه تو صبح است

                                                         پدر تبسم و مادر نور


                                                             سلام ما به تو ای باران،

                                                                     درود ما به تو ای دریا

 

از علیرضا قزوه




چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
بازگشت به داستان

"پرنده من"، فریبا وفی، نشر مرکز.

قلم خوب و روایتی آشنا از زندگی زنانه، آن هم نه هر زنی، راوی داستان یکی از همین زن‌های یه جوری است که جنس غم‌ها و شادی‌هایش از بقیه متفاوت است وتخصصش زهرمار کردن لحظه لحظه زندگی به خودش است.{دیدم که میگم:)}

شباهت این داستان با "چراغ‌ها..."ی زویا پیرزاد زیاد بود، که البته دومی را داستانی‌تر و خواستنی‌تر دیدم.








زنده گی(٧٧) از عشق(٤٥) وبلاگستان(۳۸) دوستت دارم ها(۳۸) داستان(٢٤) شعر(٢۳) درد(٢۱) هذیان ها(٢۱) مناجات(٢٠) (:(۱٩) یاد(۱٥) کودکی(۱٥) از دیگران(۱٢) ذکر(۱٢) کتاب(۱٢) غم تکانی(۱٢) جنگ(۱۱) درس و مشق(۱۱) زنان(۱٠) قرآن(٩) نوروز(٩) نوشتن(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) هیآت وبلاگی سبو(۸) اعترافات(۸) نامه ها(۸) ثبت احوال(۸) باهم بودن(۸) طبیعت(٧) سفید(٧) رسانه(٧) اندر امیدواری(٧) خاطره بازی(٦) فضول دونی(٥) محرم(٥) سفر(٥) ارتباط(٥) ):(٤) شاید داستان(٤) برای گفتن(٤) شایدداستان(٤) برای خواندن(۳) مسجد(۳) مرگ(۳) شهید(۳) آرشیو(٢) به کجا چنین شتابان(٢) کوچه فلانی چپ(٢) برای نگفتن(٢) امام خمینی(٢) مجله الکترونیکی چارقد(۱) ندارد(۱) فاطمی نیا(۱) ازدواج(۱) انتظار(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.