یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
فصل تازه‌

  امروز روز آخری هست که دانشگاه می‌آیم، از فردا می‌روم مرخصی. آدم وقتی یک روال روزمره  را هفته‌ها و ماه‌ها طی می‌کند یک چیزهایی از یادش می‌روند، عادت به یک برنامه معین، مجال خیلی از فکر و خیا‌ل‌ها و سوال‌ها را به آدم نمی‌دهد. ولی همین که به هردلیلی، وقفه‌ای در روزمره‌گی‌های آدم پیش می‌آید گویی زمان از حرکت می‌ایستد، آن جاری سیالی که هر روز تند تند می‌گذشته و ازش جا می‌ماندی، تبدیل می‌شود به یک جسم جامد سخت، که داغ بغل گوشت نفس نفس می‌زند و قصد رد شدن ندارد. با همه چیز و همه کس احساس بیگانگی و بی‌ربطی می‌کنی، دوباره یادت می‌آید که هیچ وقت مال هیچ کس و هیچ جا نبودی. مثل وقت‌هایی که خودت را توی آینه نگاه می‌کنی و به جا نمی‌آوری.

هزارجور برنامه چیده‌ام که حواسم از خودم پرت شود و توی این گودال «معلق ماندن میان زمان و زمین» نیفتم، سفرهای خرد و ریز، خرید پرده و چراغ‌های تازه، اثاث‌کشی، رسیدن به باغچه، نوشتن‌های بیشتر هرجا که بشود، خواندن، مهد کودک بردن نگار، دیدن فیلم‌هایی که این همه وقت ندیدم. خدا کند که از پس خودم بربیایم.

کتاب خاطرات آقای بهجت بالاخره امروز به دستم رسید، «به شیوه باران»، جمع و جور و ساده و دلنشین. آنقدر که از دیدنش به گریه بیفتی.

دوستانم یکی یکی مثل برگ درخت دارند ازم جدا می‌شوند، تسلیم و ساکت ایستاده‌ام و گمان می‌کنم فصل جوانه زدن هم می‌رسد.




سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٦
بار دیگر عطش شکن

سلام

این یک کانال خیلی باریک است برای ثبت خرده ریزه‌هایی که در لحظه می‌بارند.

در تلگرام بزنید:

atashekan@




دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦
مرا کیفیت چشم تو کافی‌ست مثلا:)

یک بنده خدایی توی توئیترش نوشته بود: چقدر حقوق می‌گیرید که همش کافه‌اید؟ ما یه بار رفتیم کافه هنوز داریم قسط چیپس و پنیر می‌دیم.

دیروز که کارت هدیه صد و پنجاه تومنی روز زن به دستم رسید یک لحظه دلم خواست به یاد بی‌کله‌گی همین سه چهارسال پیش بروم توی تنها کتاب فروشی شهرمان و هر کتابی دلم می‌خواهد بخرم. اما یادم از قبض‌های تلنبار شده گاز و برق آمد  و ماجرای خوب و پر هزینه‌ای که پیش رو داریم. به توئیت کننده درود و رحمت بی‌کران فرستادم و برای بی‌کله‌گی‌های دوست داشتنی‌ام دست تکان دادم و به بوس فرستادنی قناعت کردم.




پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٦
اینجوریاس..

فروشنده را دیدم. خب راستش چیز دندانگیری نداشت. هی میگشتم ببینم لابد یک نکته، صحنه، داستان یا دیالوگ نابی دارد که ازچشم من مغفول مانده اما پیدا نکردم. حتی از آثار قبلی فرهادی هم به نظرم ضعیف‌تر آمد.

نیم ساعت آخر بادیگارد را هم از تلویزیون دیدم، نقدهایی که بهش زده بودند وارد بود اما همان نیم ساعت ، تک و توک دیالوگ هایی داشت که دل آدم را ببرند. یک جاییش حیدر ذبیحی گفت من با پوست و استخوانم این نظام را می شناسم. می دانم کجاهاش مقدس است و کجاهاش نامقدس. امروز  که ثبت نام انتخابات و حواشی مسخره اش شروع شد یاد این جمله افتادم. یاد این که قدیم ها اگر یکی به طعن و سرزنش آن جمله معروف را اینطوری واژگون میکرد که «ما تشنگان قدرتیم، نه شیفتگان خدمت»، رگ گردن‌مان بیرون می‌زد و با حرارت شروع به دفاع می‌کردیم. اما الان فقط سرمان را با خجالت می‌اندازیم پایین. یاد اینکه انگار هیچ عزمی میان سیاسیون کشور برای رفع مشکلات و دردها وجود ندارد و دعوا سر چیز دیگری‌ست، یاد اینکه تنها آبرو و سرمایه مان شهدا هستند. کاش دست مان را بگیرند..

{ }



جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩٦
خوب همیشه و هنوز

توی اینستاگرام میخوای بنویسی همه اقوام و اقوام اقوام حتی، دنبالت میکنن. توی کانال تلگرام میخوای بنویسی میبینی هستن عده ای از عزیزان که بهشون بابت یک پست نیم خطی هم باید جواب پس بدی.

هنوز و همچنان سر این وبلاگ سلامت که هفت فروردین امسال یازده ساله شد و میشه مثلا توش نوشت: شما هم هنوز میرید تو دستشویی گریه میکنید یا من فقط اینجوری ام؟




پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٦
خبر اینکه:...باید بیایی!

 دیشب نگار را پیچاندم و زدم بیست و سی.

ریگان طوفان شن آمده بود و مردم مظلوم آفتاب سوخته اش روی تخت های بیمارستان، نیمه جان افتاده بودند و برای از تو نوشتن که هیچ، برای زندگی معمولی‌شان هم هوا کم داشتند. مقصر تصادف زنجیره ای مشهد پیدا شده بود و به بهانه اش تلویزیون کل سابقه دردناک خبر را با تصاویرش پخش کرد. بچه کوچکی که روی برانکارد با سر و کله باندپیچی داشت گریه می کرد، ماشین‌های له و لورده درب و داغان، مسافرهای سرگردان و ترسیده و نالان. بعدش سوریه، شیمیایی زده بودند و مردم بخت برگشته نیمه جان و بی جان با چشمهای مات، خیره به دوربین نگاه می کردند. توی لندن هم، زامبی‌ها ریخته بودند سر بچه هفده ساله ایرانی و نفله‌اش کرده بودند...خودم از این حجم عظیم خبرهای بد و جگرخراش شوک شده بودم، نگار هم که از بیمارستان و مخلفاتش پیش‌زمینه منفی دارد مدام با نگرانی می‌پرسید اینها چی شدن؟ چرا خوابیدن؟ ... رسما غلط‌کار شدم و فهمیدم تا وقتی بچه توی خانه هست همچنان باید با بخش‌های خبری، بیگانه بمانیم.

ولی خداوکیلی، تلویزیونی که اخبار به عنوان بخش گسترده و مهمی از برنامه‌هایش توی اغلب خانه‌های ایرانی دیده و شنیده می‌شود نباید یک جوری مراعات  روح و روان کودکان، سالمندان، بیماران و حتی عموم جامعه را کند؟ تازه حالا بیست و سی مثلا گل سرسبد و نرم‌خبرشان است.

.

*عنوان، شعری از سید علی میرافضلی است.




چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٥
ای ریشه چادرت مرا دست‌آویز..

به آقای رفسنجانی هیچ احساس خاصی نداشتم، اشک و آه‌های بعد از رفتنش را هم چندان درک نکردم و نمی‌کنم. به نظرم آدم پیچیده‌ دل‌نازکی می‌آمد که توی یک شبکه خانوادگی و سیاسی پیچیده‌تر از خودش احاطه شده بود. البته در عین بی‌احساسی، از منش سیاسی‌اش هم خوشم نمی‌آمد.‌

چند شب پیش، تلویزیون  فیلم بازدیدش از فدک را  دوباره پخش کرد، داشتیم شام می‌خوردیم، همان‌جور که با سعودی‌ها و بادیگاردها  توی فدک می‌گشتند رسیدند به  یک چشمه آب.  می‌گفتند «چشمه» اما بیشتر یک آبِ مانده  به نظر می‌آمد که  رویش جلبک بسته بود. رفسنجانی نشست و دست برد میان آب، سعودی‌ها بلند بلند گفتند که آب سالم نیست، نخورید. خودش را زد به نشنیدن، محافظ‌ها دستش را گرفتند که آقا! میگن نخورید، قابل خوردن نیست. رفسنجانی دستش را آزاد کرد و گفت مگر می‌شود از آب  چشمه حضرت زهرا نخورد؟! با دست، چند جرعه خورد و بلند شد.

از آن شب این حرکتش توی ذهنم مانده، غبطه خوردم حتی به‌اش، دلم نیامد ننویسمش، هرچه قدر هم که از منش سیاسی و فلانش خوشم نیاید..




شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥
خاله وجیهه

عصر پیام داد که: «صبح نتونستم صریح باهاتون حرف بزنم،یه کار دولتی پیدا کردم و اگر از فردا نرم  از دستش میدم. ببخشید که یه‌هو دارم قراری که با هم داشتیمو رها میکنم اما میدونم درکم می کنید. خیلی به اون کار احتیاج دارم و گفتن اگه از فردا نیای با یکی دیگه  قرارداد می‌بندیم . صبح هم به جان بچه‌هام با گریه از نگارجان خداحافظی گرفتم. کلیدها را هم گذاشتم روی اپن. بابت همه چی ممنونم و خواهش می‌کنم ازم دلگیر نباشید.»

خواندم و تبدیل به چالش مانکن شدم. یک ربع مثل فضانوردها، میان «دلتنگیِ رفتنِ یه هوییِ آدمی که دوستش داشتیم و بهش اعتماد داشتیم» و این که «حالا فردا نگار را کی نگه دارد» معلق ماندم. حتی یکی دوقطره اشک هم ریختم، بعد از خودم پرسیدم که آیا نگار هم اینهمه از رفتن او دلگیر خواهد شد؟ جواب دادم: نه. به خودم گفتم پس تو هم دلگیر نباش.

آمدم  در جواب پیامش بنویسم  که زن حسابی من از کجا الان کسی را پیدا کنم که هم بشود بهش اعتماد کرد هم این دختر بدقلق ما باهاش انس داشته باشد؟ دیدم زبانم نمی گردد. حس کردم کلمات حق آن احساس معلق دوگانه ام را بیان نمی کنند. اینکه تو که اهل زدن زیر قول و قرارت نبودی، این که چرا زودتر خبر ندادی من یک فکری بکنم، اینکه دلمان برایت تنگ میشود حتی، اینکه چه  نحیف است شانه های تو برای به دوش کشیدن همه سختی های زندگی.. بی جواب گذاشتم و فرداش خودم ماندم پیش نگار سرماخورده.

از نگار پرسیدم خاله وجیهه چی گفت بهت، لبخند خوشگلی آمد کنج لبش و گفت: خاله بجیهه گفت یه خاله جدید میاد پیشت.

شبش دوباره پیام داد که «شرمگینم. روزگار یک جوری کثیف شده که به خاطر پول آدم روی هیچی نمی تواند بماند.»

فرداش باز پیام داد که «رفتم سرکار جدید و چانه زده ام که تا عید عصرها بروم. صبح ها را پیش نگار باشم تا شما یک پرستار خوب و در شأن نگار  پیدا کنید.» کلی بالا و پایین کردم و برایش نوشتم اگر آن کار جدید را از دست نمیدین بیایید، وگرنه من یه کاری می‌کنم بالاخره. نوشت: «نه. میام. صحبت کردم باهاشون.»

امروز هم آمد، باز عذرخواهی کرد. گفتم عیبی نداره، شرایط شما هم سخته. ان شالله با این کار جدید حال زندگی تون بهتر شه.

توی دلم  هم گفتم: اما تو به کثیفی روزگار پیروز شدی زن، روی قول و قرارت ماندی و من تا آخر دنیا ازت ممنونم..




سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥
...

دلم می‌خواست شق‌القمر بلد باشم، حالا در آن حد هم نه، ولی دلم می‌خواست گره‌گشایی بلد بودم، قدم‌های بلند برمی‌داشتم و دستم به هرچه می‌خورد طلا می‌شد.

دلم می‌خواست فکرهای بکر، همت‌های بلند و عزم‌های جزم داشتم، از خطر و اما و اگر نمی‌ترسیدم و  می‌شد عزیزانم به‌ام امید ببندند.

اما هیچ‌کدام از اینها نیستم. فقط آدم خیلی معمولی‌ای هستم که  برای  مسئله‌های بزرگ بلد است فکرهای کوچک ‌کند. قدم‌های کوچک بردارد و اول هر قدمی بگوید خدایا، این قدمی که دارم برمی‌دارم را ختم به خیر کن، خودت این همه نقص و کاستی ام را خبر داری..




شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥
فجرنویسی

دهه فجر تمام شد ولی اگر دوست داشتید ده تا روایت دهه فجری بخوانید، این لینک (+) را سر بزنید. لینک مربوط به یادداشت آخر است و پایینش لینک بقیه یادداشت‌ها آمده.

با تشکر از محدثه انسی‌نژاد که سبب خیر شد و مخ من را  کمی  به حرکت وا داشت:)




شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥
دردت به جانم

    اولین چیزی که توی این دنیا در برابرش درمانده می شوم افسردگی است. خودم افسرده نمی‌شوم، فقط دلم می‌گیرد یا زهرمار می‌شوم، آن هم مقطعی، کوتاه مدت، دوباره یک‌جوری خودم را جمع و جور می‌کنم و از زهرمار بودن درمی‌آیم . اما وقتی آدم‌هایی که دوست‌شان دارم افسرده می‌شوند درمانده می‌شوم. زورم به این ماری که چنبره می‌زند دور روح‌شان نمی‌رسد. برای بی‌پولی و مریضی و گرفتاری هم مستاصل می‌شوم، اما امید دارم که بالاخره این طور نمی‌ماند، طرف یک تکانی به خودش می‌دهد، ما دور و بری‌ها هم یک کمکی هرچند خیلی ناچیز می‌کنیم و دوباره چرخش راه می‌افتد. ولی وقتی به افسردگی می‌رسم احساس می کنم ازم هیچ کاری برنمی‌آید. جا می‌زنم و خودم را می‌بازم، فکر می‌کنم تلاش های کوچک افاقه نمی‌کنند. توی گوگل خیلی سرچ کردم که برای کسی که به افسردگی دچار شده چه کاری می‌شود کرد اما چندان برایم مفید نبوده اند. افسردگی همه امیدها و نویدها را، دعاها و وعده و وعیدها را از معنی خالی می کند..

مادرم اما یک آنتی افسردگی قوی است. هر کاری، هر قدم کوچک و بزرگی که بتواند برای خوب کردن حال عزیزانش بردارد برمی دارد. یک جوری که آدم گریه‌اش می‌گیرد از این همه خستگی ناپذیری دربرابر غم. الان توی کیف من پر است از همین قدم‌های خرد و ریز. که شاید آن لحظه دلِ گرفته ام را باز نکرده باشند اما هربار نگاه‌شان می‌کنم دلم قرص می‌شود.

 




چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٥
روز هفتم آتش

رادیوی تاکسی داشت «از خون جوانان وطن لاله دمیده» را می‌خواند.

از پنجره به خیابان  نگاه می‌کردم و اشک‌هایم را تند تند قورت می‌دادم. سر که برگرداندم دیدم دختری که کنار دستم نشسته، حریف برگرداندن اشک به چشمهایش نشده..

.

.

.

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتی ندیدیم خاکسترت را...




سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٥
برف

برف مثل عشق است. بی‌هوا می آید، یک روز چشم باز می‌کنی می‌بینی همه چیز سفید شده است، دقیقا همان لحظه، زندگی ریتم عادی و  روزمره خود را از دست می‌دهد، یک شوق بزرگ توی دلت می‌روید که نمی‌دانی بنویسی‌اش، بسرایی‌اش، در قاب دوربین ثبتش کنی یا چه. سرخوشانه کودک می‌شوی و می‌زنی به برف‌بازی. فارغ از اینکه همین چند روز پیش، شمع تولد هزارسالگی ات را فوت کرده ای. از آن عشق بزرگ، گوله‌های کوچک می‌سازی و پرت می‌کنی سمت هرکس که دوستش داری. از این‌ور اما  زمین لیز می‌شود و بایدمراقب باشی که کله‌پا نشوی. گاهی هم هوا مه می‌شود و ممکن است بخوری به این و آن، ترمز ماشین ها را دیده‌ای توی برف بد می‌گیرند؟ تو هم با خطر بی‌ترمزی مواجه می‌شوی. برف خیلی خیلی خوب است، اما ساعتی بعد، یا چند روزی بعد، گیریم حتی فصلی بعد، آفتاب بالاخره پیدا می شود و برفها را آب می‌کند. همه چیز به شکل قبلش برمی‌گردد، و تو به جای خالی برف نگاه می‌کنی روی سرشاخه‌هایت. این که دلت  کی دوباره هوای برف کند برمی‌گردد به این که چقدر زمین خورده باشی، بالاخره کی توانسته باشی ترمز کنی،چقدر شکسته باشی..




یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥
این روزها که می‌گذرد

    عروسک سبزه اسمش محمدجواد است، روزی بیست سی بار باید بغلش کنیم، بگوییم «دوستت دارم عزیزم» و با پیش پیش خوابش کنیم. آبی و نارنجی خواهر برادرهای دست‌باف کاموایی هستند که نباید از هم جدا شوند، اگر شوند قیامت می‌شود. دارا و سارا هم عروسکهای کاموایی بزرگتری هستند که مامان جون خریده و روزی هفتادو چهار بار باید بگوییم وقت خریدنش به آقاهه چی گفته. هنوز کلام مان منعقد نشده که دوباره می‌پرسد: «به آقاهه چی دفت وقتی داشت می‌خرید؟». هر روز باید بارها موقعی که دوتا آدم بزرگ دارند با هم حرف می‌زنند، یا موقع تماشای یک سریال خانوادگی، یا پخش یک آهنگ بزرگسالانه، و کلا در هر موقعیتی که یک خرده درک گفتگوهایش برایش دشوار باشد باید توضیح بدهیم که «چی میده؟»هر روز، تمام اعماء و احشاء اتاقش را به تدریج درمی‌آورد و در تمام جاهای خانه پخش می‌کند. جوراب‌ها و لباس‌هایی که به‌ش کوچک شده‌اند، عروسکها، مدادرنگی‌ها، دفتر نقاشی، کتابها، خانه‌سازی‌ها، گیرسرها، کش موها، توپ‌ها، گیرلباس‌ها، جعبه‌های خالی‌ای که  خانه عروسکهایند، جغجغه‌ها و تی‌تی‌های نوزادی.

غذایش هم که همیشه به بار است، با این دستور:

 ماهی‌تابه کوچکش را پر از آب می‌کند، چند عدد مداد رنگی داخلش می‌اندازد و آنقدر هم می‌زند که حل شوند. بعد درش را می‌گذارد و  همگی با هم باید منتظر می‌مانیم آماده شوند. در مدت انتظار چندبار باید بگوییم دخترم غذات نسوزه. تا برود کمی هم بزند و زیرش را کم کند. چندبار باید  بگوید هنوز آماده نشده. و ما بگوییم گرسنه‌ایم، پس کی آماده می‌شه؟ و بعد با هم کل بیندازیم که آب حاوی خرده‌های مدادرنگی، خوردنی راست راستی نیست و دل درد می‌آورد و حریف نشویم.

اینها به علاوه عموپورنگ‌های قدیم و جدید، و آن قسمت خندوانه که عموپورنگ و مامانش مهمان شده بودند از علاقه‌مندی‌های این روزهای نگار  هستند. یک جور غدبازی و یک‌دنده‌گی عجیب و غریب هم چاشنی این علاقه‌مندی‌هاست، طوری که دست به دامن کتاب «کلیدهای رفتار با کودک دوساله» شده‌ایم!

برایش نوشته‌ام در دوسال و سه‌ماهگی  زبان می‌ریزی و دل می‌بری..




دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥
میان‌سالی

دلم آمد بگیرد

بهش گفتم الان وقتش نیست..






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧۸) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٦) وبلاگستان(٥٧) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) غم تکانی(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) درد(۳٢) نوشتن(٢۸) (:(٢۸) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢٢) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) اعترافات(۱٤) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) بچه(٧) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) عطش شکن(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مادر(٥) مسجد(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) فاطمیه(۳) دلانه(۳) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) سوریه(٢) تلویزیون(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) پدر و دختری(٢) تلگرام(٢) :)(٢) میان سالی(٢) ما سه نفر(۱) لینک زن(۱) نقص فنی(۱) جمجمک(۱) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.