یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
ندوخی!

"ندوخی" یعنی نسوزی، یعنی از پله‌ها نیفتی پایین، یعنی روی این سنگ و کلوخ‌ها زمین نخوری.

"کاری ندارم" وقتی با اخم باشد، یعنی با من کاری نداشته باش، یعنی من کاری ندارم باهات، یعنی ولم کن بابا!

کلا این روزها دخترک در حال اضافه کردن فعل‌های جدید و شناسه‌های جدید به ادبیات فارسی است، این دوتا که شاخص‌تر بود یادم مانده، این لیست به زودی کامل می‌شود:)

 




چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
سندرم قدم‌های آخر

یک مرضی هم هست که اسمش را می‌گذارم «سندرم قدم‌های آخر».

یعنی درست همان وقتی که فقط چند قدم دیگر مانده تا رسیدن، همان جا که اگر چهارتا فوت محکم دیگر بکنی، آتش خاموش می‌شود یا زغال می‌گیرد، درست همان جا که اگر از دویدن دست نکشی بی‌گمان می‌رسی به چیزی که خواستی، درست همان جا معرکه را رها کنی و بایستی. 

و طبعاً «اللهم اشف کل مریض» و مرا هم.




یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥
دو کلمه هم درباره نیمه پر لیوان

ده روز تعطیل بودیم.

خوش هم گذشت اما هر روزش با خودم گفتم چه خوب که بیرون از خانه هم کار می‌کنم. چه زندگی‌ام نظم خوبی دارد روزهای دیگر. ساعت خواب و بیداری ام، مرتب کردن خانه و زندگی‌ام، فکر کردنم. دیدم چه زمان بی‌معنی و بی‌ارزش می‌شود وقتی همه روزم اوقات فراغت است. حالا یا عادت کرده‌ام به آن زندگی و یا واقعا آدم خانه ماندن نیستم. آن هم توی شهرستان که دست همه و بیش از همه دست زن‌ها از برنامه‌های فرهنگی و هنری و آموزشی و مهارتی و فلان، کوتاه است، خیلی کوتاه..




یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥
جملات قصار مردم کوچه و بازار

توی اتاق پرو با حبیبه با زیپ پیراهنی گلاویز بودیم که نه بالا می‌رفت و نه پایین می‌آمد. من لباسی که پوشیده بودم را محکم می‌گرفتم و حبیبه زیپ را با تمام توان می کشید. آخرش بعد یک ربع تقلا، زیپه کوتاه آمد و قبول کرد بدون پاره شدن لباسی که هنوز نخریده بودیمش از جاش تکان بخورد.

عرق‌ریزان از اتاق درآمدیم و لباس را گذاشتیم روی میز. مرد جوانی که فروشنده بود داشت به  مشتری  می‌گفت «چرا اینقدر با همسرت بد حرف زدی. شماها چه‌تونه؟ تا وقتی مجردین ناراحتین که چرا مجردین، افسردگی می گیرین و هی نذر و نیاز می‌کنین شوهر گیرتون بیاد. بعد که شوهره میاد شروع می‌کنید غر زدن که شوهر چیه، بچه چیه، بازم افسردگی می‌گیرید. چه‌تونه آخه؟!»

زدیم بیرون، جمله‌های آقاهه هم دنبال‌مان آمد.




جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥
آخ که چقدر خوبه هوای من با تو

این روزها هی دست و پا زدم خودم را یک‌جوری برسانم مشهد. چندبار رفتم دفتر فروش بلیط قطار و هواپیما و دست از پا درازتر برگشتم. هی رفتم سایت فروش اینترنتی رجا و شخمش زدم از بس تاریخ‌ها را چک کردم. هی مخ دور و بری ها را زدم که راهشان بیندازم و هی حریف نشدم. کانال لحظه آخری‌های تلگرام را به محض به روز شدن چک کردم و دیدم راه ندارم.

صبح، بی آنکه به کسی خبری داده باشم رفتم مشهد. با خودم گفتم بالاخره رسیدی. توی حرم چرخ زدم و دستم رسید به ضریح. نماز که تمام شد دلم شور افتاد برای نگار. گفتم چطوری شب خوابش کنند بی من؟ سفر سه روزه را یک روزه تمام کردم و برگشتم...

 

آن‌طرف، آن‌قدر نور هست که نقطه تاریکی مثل من را هم بی‌نصیب نگذارند و به اشتیاقم پاسخ بدهند، حتی اگر شده توی خواب..




چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥
شما هم حس می‌کنید؟

ظهرها، همه چیز بوی آفتاب می‌دهد.




دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥
اورجینال به دنیا می‌آییم؛ رونوشت می‌میریم‌

بچه‌ها دارند درباره اینکه با یک صندوق آلبالوی ترش چه کارهایی می‌شود توی خانه انجام داد، حرف می‌زنند. مربای آلبالو، آلبالو خشکه، آلبالو پلو، کیک آلبالویی، یخمک آلبالو از پیشنهادات‌شان است.

این وسط یکی عکس پسرش را در حال هسته آلبالو درآوردن می‌فرستد، بدو بدو عکس را برمی‌دارم و دارم فکر می‌کنم درباره‌اش چی می‌شود نوشت و کجا می‌شود ازش استفاده کرد. همین‌جور توی فکر و خیال خودم هستم که بساط بحث آلبالو کلاً تمام شده و بحث دیگری آغاز شده است.

می‌گویم خوش به حال شما بچه‌ها. من روی هیچ چیزی نمی‌توانم تمرکز کنم. روی هیچ کاری، هیچ طرح و ایده‌ای. همه چیز دنیا برایم موقتی و گذراست و شر رد کنی. خانه‌داری و آشپزی و کارمندی و مهمانی و سفر و همه بخش‌های دیگرش. فقط یک نوشتنی می‌ماند این وسط و متعلقاتش! که با تمرکز و لذت سرگرمش می‌شوم. 

فرزانه می‌گوید: نگارداری‌ات هم خوب است.

شاید چون نگار خودش مثل شعر و قصه تازه به تازه و نو به نو است و پایه خوبی برای فهمیدن و کشف کردن و زود گرفتن همه چیز.

فاطمه می‌گوید: سخت نگیر. از همان چیزی که هستی لذت ببر. هرکسی را یک مدلی خلق کرده‌اند..

راستش هنوز هم بدم نمی‌آید یک روز صبح که از خواب بلند می‌شوم آدم دیگری شده باشم. آدمی که یک صندوق آلبالوی ترش را با عشق و انگیزه تمام تبدیل به هزار فراورده خوشحال کند و احساس مفید بودن و رضایت داشته باشد.




یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥
شاید هوای زیستنم را عوض کنم..

با نگار پا شدیم رفتیم امامزاده به خاله یک سلام و صلواتی بدهیم. نگار سرخوشانه برای خودش میان قبرها می‌دوید. کنار قبر خاله، یک سنگ سفید قشنگی بود که سه نفر مثل پروانه دورش می‌چرخیدند. محو رفتارشان شدم. یک زن و شوهر میان‌سال و یک پسر جوان. پسره، چندین و چندبار سنگ سفید را می‌شست، سنگ همسایه‌ها را هم. خانومه گل‌های تازه‌ای که آورده بودند را با اشتیاق توی گلدان می‌چید، بعد می‌رفت عقب از دور نگاه می‌کرد و می‌گفت:این جوری قشنگ نیس! باز دوباره طرز چیدنش را عوض می‌کرد. آقاهه گلاب می‌پاشید روی سنگ، قطره‌های گلاب روی سنگ خاله هم می‌بارید، پسره سعی می‌کرد شمع‌های قشنگی که آورده بودند را روشن نگه دارد و باد نمی گذاشت. یک حالی بودند که انگار مهمان دارند، که انگار جشن تولد آن بنده‌خدایی است که زیر خاک خوابیده، هی چشم‌چشم کردم اسم روی سنگ را بخوانم، آن قدر شکسته نستعلیق درهم پیچیده‌ای بود که با نگاه دزدکی نمی‌شد خواندش ولی به نظرم خانوم آمد. تاریخ رفتنش هم دوسال پیش بود. بعدا که پرس‌و‌جو کردم فهمیدم دختر جوان این خانواده موقع تولد اولین بچه‌اش از دنیا رفته است. بچه دوساله را همین مادربزرگش بزرگ می‌کند و این سه نفر همه پنج‌شنبه‌های این دوسال همین مراسم را دارند.

از این که  به «خاک» عزیزی که دیگر نبود این جور محبت می‌کردند دلم گرفت، یک جور عجیبی مرگ را نزدیک احساس کردم.

دست بازیگوش نگار را گرفتم و زدیم بیرون، هوا دم داشت و نم نم باران می بارید..




شنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٥
...

گفته بود:

عبد هر گره کوری که داشته باشد در ماه مبارک رمضان با رب خود در میان بگذارد، خداوند آن را باز می‌کند.

فکر کردم که چه وعده امیدبخشی، وقتی امیدت از همه دستهای گره گشای دیگر بریده‌ باشد..

 

برای گره‌های هم دعا کنیم.




دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥
جم جمک برگ خزون

لیلا ساعت دوازده شب توی گروه نوشت از دست دوقلوهاش به ستوه آمده، پرسید کسی شعری یا قصه‌ای دارد دم دستش؟ رفتم سرچ کردم توی اژدهای جهانخوار تلگرام دیدم محتوای کودکانه کم نیست. اما یا تبلیغات‌شان از پستهای اصلی بیشتر است یا آن‌جوری که ذائقه ما برای بچه‌هایمان می‌پسندد نیستند، همان‌جا فکر داشتن یک کانال که برای بچه‌ها خوراک آماده کند توی قلبم جرقه زد. فردا صبحش میان استقبال‌های مسیر (+)، بسم الله گویان "جم جمک برگ خزون" خلق شد و بالاش نوشتیم: بچه‌ها به قصه‌های خوب مثل نان شب محتاج‌اند.

هنوز دست‌مان نیامده باید چطوری کار کنیم ولی توی همین چند روز حسابی فهمیدم برای داشتن یک کانال پدر و مادر دار خوب، داشتن یک تیم پای کار واجب است وگرنه کار و زندگی آدم را به تعطیلی می‌کشاند و خود آدم را هم می‌برد زیر سرم!

از آنجا که در یک اقدام جوگیرانه جم جمک را راه انداختم نمی دانم چقدر عمر می‌کند همان جور که نمی دانم برای نگار و دوقلوهای لیلا و بقیه بچه ها ساختمش یا برای دل کودک خودم؛ اما با میل و افتخار، کودکانه نویسی‌ها، دیدگاه‌ها، نگاه‌ها و آنجا بودن شما را خریدارم.

توی تلگرام بزنید jom_jomak تا ببینیدش.

 

 




یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥
و به آغاز کلام

داری کلمه‌ها را یاد می‌گیری. هر کلمه جدیدی که می‌شنوی پرسش‌گرانه تکرار می‌کنی. یک جور قشنگی هیچ کلمه‌ای برایت عادی و تکراری نیست. انگار کلیدهای جادویی ای پیدا کردی برای باز کردن قفل‌های جهان. لحن‌ها را هم رعایت می‌کنی، لحن نوازش را، لحن عتاب را، لحن اعتراض را، لحن مهربانی را. چشم و گوش تیز کردنت وقت شنیدن عبارتی تازه،دیدن دارد. آدم دلش می‌خواهد این لحظه‌ها را مثل گلبرگ و پونه و نعنا خشک کند و بگذارد توی بقچه و شیشه. برای آن روزهایی که همه کلمه ها را بلد شده‌ای و شنیدن برایت هیجان ندارد.

 

یک روز دیگر هم اما می‌رسد که دوباره کلمه‌ها طعم توت نوبر خواهند داشت، روزی که کسی دلت را برده باشد، آن روز همه کلمه‌ها از زبان او برایت به تازگی امروز می‌شوند و جادوی عشق این است..




شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥
همشهری خاص

در شماره اخیر (خرداد 95) ماهنامه همشهری داستان، چیزکی نوشته‌ام درباره خمین و امام، اگر دوست داشتید بخوانید.




پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
معرکه ها

فرشته اصلی شده بودم. اولش مژگان که زبل و معروف بود فرشته اصلی بود. من توی تمرین ها کشف شدم و او بی‌دلخوری پذیرفت. قرار بود با شیطان مچ بیندازیم ببینیم زور کی می‌چربد. شیطان کلاس پنجمی بود، کلاه بوقی قرمز و شنل سیاه و صدای جیغ جیغی داشت. آنقدر خوب وسوسه می‌کرد که من فکر می‌کردم هرآن ممکن است نمایش طبق متن پیش نرود و دختری که قرار بود ما برای نماز صبح بیدارش کنیم برود توی تیم شیطان. فکر می‌کردم مگر من کلاس سومی چی دارم به جز یک پیراهن سفید تورتوری و یک شمع لرزان و چندتا فرشته بی‌خاصیت دیگر که وقت نماز دور دختر بگردند؟

 روز جشن، مامان مدرسه خودش بود. مامانی گفت هول نکنی‌ها. خیال کن آدم‌هایی که دارند تماشات میکنند دیوارند. باباحاجی  گفت این خودش بلده. مامانی مقنعه قیفی سفید را خواست سرم کند ولی کج و کوله می‌شد. عموی کوچک که دبیرستانی بود از راه رسید و یک جوری راست و ریسش کرد. با سلام و صلوات راهی‌ام کردند . به معرکه رسیدیم،شیطان سپاهیانش را نیاورده بود، یک نفری به همه‌مان سر بود، امکانات هم داشت. می توانست زور به صدایش بیاورد،عصبانی شود،خالی ببندد. من یادم نیست از چی مایه می گذاشتم و چه وعده ای می دادم اما یادم هست که نمایش ما یک جایش می لنگید. آخرش دختر طبق متن به او پشت کرد اما توی دلم می‌دانستم که پارتی بازی کردیم. می‌دانستم به این راحتی ها هم نیست.

باباحاجی آمده بوده پشت نرده‌های مدرسه که صدای اجرایم را بشنود. مامانی هم گفت میان صداهایی که از بلندگوی مدرسه توی کوچه پخش می‌شده من را شناخته. هنوز دارم غصه می‌خورم که چرا نیامده بودند توی مدرسه.چرا بلد نبودم دعوت‌شان کنم،هنوز  مقنعه‌ام کج و کوله می ایستد..




سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
آن یار کز او خانه ما جای پری بود

دوستم از آن طرف پنجرۀ گفت‌وگو نوشت که کلاف زندگی‌اش در هم پیچیده و پریشان است.
همان‌طور که یک چشمم به حرف‌هایش بود، تندتند پنجرۀ روزنامه‌های صبح را باز و بسته می‌کردم. نوشت آیا کسی را می‌شناسم که او دردها و گره‌های کورش را پیشش ببرد؟ بعدش هم اضافه کرد: یکی مثل آقای بهجت. من همان‌جور با عجله، با جمله‌بندی شکسته‌ای نوشتم: «راستش به نظرم خود امام زمان علیه‌السلام نسبت به ماها دلسوزتر از این آخوندها و عارف‌هاست». دوستم جوابی نداد و پنجره حرف‌هایمان بعد از چند دقیقه سکوت بسته شد. عصر همان روز بود که تلفن زنگ خورد و یک نفر گفت از دفتر آیت‌الله بهجت تماس می‌گیرد. 
من؟ حالم، حال همان بچه‌تخسی بود که شیشۀ پنجرۀ خانۀ همسایه را شکسته و حالا همسایه آمده دم در خانه. آن لحظه دقیقاً منتظر بودم طرف از آن ور خط بگوید: حاج آقا گفته‌اند چرا دربارۀ ما این‌طور حرف زدی؟
حاج‌آقا؟ آقا؟ حضرت آیت‌الله؟ به آقای بهجت چی می‌گویند؟ آدم‌خوب‌ها، آنهایی که او را دیده‌اند و شاگردی‌اش را کرده‌اند چطور صدایش می‌زنند؟ برای ما آدم‌های معمولی‌ای که از دور او را می‌شناسیم «آقای بهجت» است، نامی که درش احترام هست و شادی قلب.
صدای آن ور خط اما این‌طور ادامه داد که قرار است بخشی از خاطرات شفاهی‌ای که دربارۀ ایشان گردآوری شده، بازنویسی شود و به‌صورت یک مجموعۀ کوتاه‌نوشته دربیاید. من اینها را می‌شنیدم؟ نه... میان بهت و شرمساری فقط فهمیدم قرار است کاری برای آقای همسایه انجام دهم. چشم‌بسته و سربه‌زیر، بی‌هیچ سؤال و جوابی گفتم: بله، با کمال میل.

خاطره هایی که آدمها از تجربه برخورد با او داشتند یکی یکی به دستم رسید، ریز شدم توی موقعیت ها، توی رابطه ای که بین طرفین بوده، روی کلماتی که آقای بهجت استفاده کرده، روی حالی که الان روایت کننده خاطره دارد، کم کم دلم تنگ شد برای آن آدم. از بی خاطره گی خودم دلم گرفت، از اینکه چرا هیچ وقت به صرافت نیفتادم بروم ببینمش.

طلبه ها، همسایه ها، دوستداران، راننده، محافظ و خلاصه هرکسی که یک بار او را دیده سهمی از بزرگی این مرد برای خودش برداشته است. رشته نازکی که  همه این خاطره ها را به هم وصل می‌کند "لطافت طبع" است.  انگار که ابری باشد در هیبت آدمی، به آرامی گذر کرده باشد، باریده باشد و نپرسیده باشد این پیاله های خالی از آن کیست. روزگار ما روزگار این لطافت‌ها نیست، درشتی و زمختی سکه رایج است، این وسط اما، این پیرمرد خمیده ای که توی محراب آن جور خضوع می کند و زار می زند، رسول لطافت در رفتار هم هست. با بچه ها، با اهل خانه، با همسایه ها، با انبوه آدم هایی که برای التماس دعا نزدش می آیند، با جوجه های بازیگوشی که بچه ها نگه می دارند، با درختها، گل‌ها... ، حتی تشر زدن‌هاش هم تیز نیستند، بیدار می‌کنند اما خراش نمی‌اندازند. چه می شود که یکی این جور به دیگران محبت قلبی دارد، قلبش را در کدام کارگاه این جور  ساخته و پرداخته.. برای ما آدم های بی اعصاب روزگار، برای ما،  این تکه های  شکسته که هرکس دست دوستی حتی به سمت مان دراز کند بی اختیار زخم می زنیم، این همه نرم خویی دور از انتظار است.

توی خط به خط خاطره هایی که از او تعریف کرده‌اند، دیدم طبیب‌های خوب، همیشه نسخه‌های عجیب و غریب و دور از دسترس ندارند، از آسمان هم نیامده‌اند، خوبی‌شان و بزرگواری‌شان از همین خرده‌ریزه‌های رفتاری و دقت نظر در زندگی روزمره به‌دست آمده؛ کرامت‌هایشان، اگرچه زیاد است و «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل»، اما کلاس درس اصلی‌شان برای ما آدم‌های معمولی این روزگار شلوغ، همین منش روزانه‌ است..

شرمسار  این لطافت طبع، پنجرۀ گفت‌و‌گو را باز می‌کنم و برای دوستم می‌نویسم: بعضی از آدم‌ها انگار هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند... «ثبت است بر جریدۀ عالم دوامشان».

 

پی نوشت:

این یادداشت پیش از این، در شماره اخیر همشهری جوان(552) منتشر شده است.




شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
نذر کردم گر از این غم به درآیی روزی..

تلفن کرده بودم که با مادرت مشورت کنم آن هم وقتی که همه درهای عالم را به روی خودم بسته می دیدم. بعد از سلام و علیک گفتم دختر شما دوست خیلی خوبی برای من است. مادرت گفت: «دوست خوبت خدا باشد دخترم، امام زمان باشد...»همین دو جمله کافی بود که درهای بسته عالم یکی یکی برایم بازشدنی به نظر برسند.

یادت هست زهره جانم آن شبی که پیدایت کردم را؟ کلیک به کلیک سر از نوشته هایت درآوردم و هی دیدم که چه آشنا...که چه آشنا...لاجرعه همه آن سالهایی که نوشته بودی و نبودم را سرکشیدم. دنبالت گشتم توی خط‌ها و کلمه‌ها و هوای ابری آن صفحه. صفحه‌ای که هنوز هم برایم بوی خاک باران خورده دارد. بعد مثل جوجه راه گرفتم دنبالت. این دست خسیسی که همیشه به قول قرآن از گردنم آویزان بود را این بار  به سمتت با اشتیاق تمام دراز کردم. نوشتی که بعضی رابطه‌ها، بعضی یافتن‌ها، حرمت دارد، اگر بخواهی به سبک رفاقت‌های دیگر بیرونی‌شان کنی و ادامه بدهی مثل این است که با کفش روی یک قالی نفیس قدم زده باشی. زبان ریختم و گفتم کفش‌هایم را درمی آورم، با من دوست شو! گفتی فهمیده‌ام که سرم باید در گریبان خودم باشد که اگر خبری هم هست، همان جاست و نه در بیرون. گفتم سر در گریبان، با من دوست باش!

دوست شدی و دوست ماندی، کنارت کوچک و خنگ و بی دست و پا بودم، برایم جایی آن بالای کوه‌های پختگی و دانایی و فهیمی ایستاده بودی. چشمم بودی وقتی چشم‌هایم جایی را نمی دید، گوشم بودی وقتی گوش‌هایم به روی همه صداهای عالم بسته شده بود، معنی خیلی چیزها را از تو می‌پرسیدم و مبهوت بودم که تو این همه فهمیدن و درک کردن دنیا را از کجا آورده‌ای.

گفتم من دلجویی و دلداری نمی دانم، حرفه من تندی و تیزی و زخم زدن است، مهربانی هم اگر دارم باران نیست، تگرگ است یا رگبار..به تن شکوفه‌های نورسته فروردین. همدردی و همدلی اگر خردکی بلد باشم همان است که خودت یادم دادی، یادم دادی که خودم را جای دیگران بگذارم تا بتوانم درکشان کنم. یاد دادی که کفش‌هایشان را بپوشم قبل از آن که از راه رفتن‌شان ایراد بگیرم. تو من را می‌شناسی، همان جور که هستم. نه از نوشته‌هایم، نه از خاطره‌هایم، نه از دوست‌هایم، نه از قیافه گرفتن‌هایم، که از روی خودم، تو دست مرا خوانده ای.

خواستم بگویم که ببخش اگر توی آفتاب سوزان ایستاده ای و سایه ندارم. ببخش اگر به دریا زده ای و من توی ساحل با چشم‌های نگران فقط منتظر مانده ام که برگردی، ببخش اگر شعله  شده‌ای در پیراهن تنت و من خنکای آب نیستم، که ببخش اگر نمی‌دانم چرا توی این روزهایی که گذشته‌اند پنجره گفتگویمان بسته شده، که کلمه‌هایی زیادی خلق می‌شوند اما پشت این پنجره می‌مانند. ببخش اگر دوستی مثل من داری که شبها فقط دست می‌‎زند زیر چانه اش و آرام به خاطر طوفانی که بر تو می‌گذرد غمگین و پریشان می شود و نسخه ندارد..

شرمسار از دستهای خالی خودم، دعا میکنم همه درهای عالم یکی یکی به رویت باز شوند..






زنده گی(۱۱۸) از عشق(٧٢) دوستت دارم ها(٦٦) زنان(٥۸) وبلاگستان(٥٥) ذکر(۳٧) شهید(۳۳) داستان(۳۳) کودکی(۳۳) جنگ(۳۱) شعر(۳۱) هذیان ها(۳۱) غم تکانی(٢٩) درد(٢۸) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٤) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(٢٠) کتاب(۱۸) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) قرآن(۱٤) محرم(۱۳) نوروز(۱۳) درس و مشق(۱۳) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) نگار ما(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفر(٩) مرگ(۸) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) ):(٦) ازدواج(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) کارو زندگی(٦) فضول دونی(٥) آدمهای خوب شهر(٥) شایدداستان(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) خلانه(٤) عطش شکن(٤) مادر و دختری(٤) مسجد(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) کوچه فلانی چپ(۳) دلانه(۳) دعا(۳) بابا(۳) مادر(۳) خانه(۳) بچه(۳) دوستان(۳) سطری میان نامه ای(۳) مهرخانه(۳) میان سالی(٢) مدرسه(٢) آرشیو(٢) معلم(٢) تبریک(٢) بیماری(٢) انتظار(٢) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمیه(٢) سوریه(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) خوانسار(۱) جوانی(۱) باران(۱) تلویزیون(۱) زایمان(۱) سپاس(۱) فلسطین(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) نقص فنی(۱) لینک زن(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) جمجمک(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.