مرض بود یا فضیلت،نمیدانم،هرچی بود عادت شد و عادت ماند. عادت بخشیدن همه چیز. از بخشیدن عطا به لقا گرفته تا بخشیدن هرچیزی که سهم و حقی داری ازش . بخشیدنِ صرف، "به چه کسی" اش هم چندان مهم نبود، مهم این بود که دیگر دست تو نباشد.
حتا اگر جای اعتراف باشد، خیلی وقت ها هدیه و یادگاری را هم بخشیده ام، فکر کرده ام که خب بالاخره اینها یک روزی باید از من کنده بشوند،دیر یا زود، و اگر باز جای اعتراف باشد و خرده نگیرید، هرچه را که بیشتر دوست داشته ام بیشتر سعی در بخشیدنش کرده ام.
جایی خواندم که وقتی چیزی را میبخشیم در واقع با بخشیدن برای خودمان ماندگارش میکنیم تا ابد. این شاید حرف راستی باشد، اما گاهی آدم احتیاج دارد برای داشتن چیزهایی از آن ِ خودش.
این همه اهل نگه نداشتن بودن خوب نیست، این همه بیقید بودن نسبت به "مال خودم است" هم بی مزهبازی ست. به چی بند شود پس، همینطوری رها و معلق بماند توی هوا؟ اگر آرمانش وصل شدن و بند شدن به جای دیگری بوده باشد و قدش به آن آرمان هم نرسیده باشد چه؟
کتابی بود که هنوز عطر خوب روز گرفتنش توی مشامم هست، قرار نبود مال خودم باشد اما شد، پاکتی که کتاب داخلش بود را هم حتا دوست داشتم چه برسد به خودش، یکی از عزیزترین چیزهایی بود که در آن دوره زمانی به خودم دیده بودم، جدا از اینکه چی درش نوشته شده باشد. بعدش چی شد؟ هیچی! کتابم را یک روز بردم دادم به کتابخانه، که مثلا دیگران هم بخوانند. اما نه، راستش چندان به فکر دیگران نبودم، به فکر خودم بودم که عادت نداشت چیزی را سفت بچسبد توی بغلش، کتاب رفت توی قفسه BP ها.
حالا از آن روز چندسال گذشته، اما هنوز به کتابخانه که میروم حواسم پیش کتاب عزیز خودم است، میروم امانتش میگیرم، هر بار که میبینمش یک فرقی کرده،کهنهتر شده، چسبخورده ، تاخورده، چروک شده، بویش میکنم عمیق، آنقدر عمیق که بوی خوش آن روز، از پس این همه روز ِ رد شده و این همه دست به دست شدن دوباره بپیچد توی مشامم.
بعد برگهای که آخر کتاب چسبانده شده را نگاه میکنم، ببینم چندنفر آن را امانت برده اند، چندنفر تمدیدش کردهاند، ورقهایش را نگاه میکنم ببینم کسی چیزی نوشته در حاشیه اش یا نه، بعد آخر آخرش که دلم خیلی میگیرد دوباره کتاب را پس می دهم، یک بار دیگر می بخشمش.
حالا حتا اگر بخواهم هم نمیتوانم کتاب را برای همیشه از کتابخانه بیرون ببرم، دم در ورودی گیت امنیتی جیغش میرود هوا، من را دزد فرض میکند و نسبت به آن چه مال خودش،سهم خودش و حق خودش میداند حساس و مصمم است.
آدم از همه چیز نباید بگذرد، همه چیز را نباید ببخشد، یک طرفه است، برگشتی درکار نیست، حتا همیشه نمیشود یک لحظه امانتش گرفت، یک روز دیدش...
آدمی گاهی باید پایش را بکند توی یک کفش، مرغش یک پا داشته باشد و فریاد بزند به خواستن چیزی، اصرار کند به نگه داشتنش، بچسباند به سینه اش و جدا نکند به هیچ مرض و فضیلت و عادتی...