شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥
یک چین تازه پای چشمهاش

توی اینترنت خوانده بود اگر متوجه شدید به‌تان خیانت شده احساس ناامیدی و شکست نکنید. خودتان را نبازید، پنهان هم نکنید، با خودش -شریک زندگی‌تان- درمیان بگذارید. همه این کارها را داشت خیلی قوی و مسلط بر خود انجام می‌داد.

غمگینش اما آنجا بود که بی‌حرف، بی‌اعتراض، رفته بود برای خودش لباس‌های رنگی‌رنگی و عطر و لوازم آرایش تازه خریده بود.




شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥
بو کن! عطر پاییزه

هنوز از کنار دیوار آن مدرسه‌ قدیمی که رد می‌شوم دلم می‌خواهد بروم تو، از زیر کاج‌های سالخورده‌ای که دیگر نیستند رد شوم، بروم توی همان کلاس آفتاب‌گیری که درش توی ایوان باز می‌شد، بنشینم پشت همان نیمکت چوبی که روی میزش هزار نفر یادگاری نوشته بودند، کیف شش‌سالگی‌ام را بندازم توی تاریکی کشوی میز و بعد این بار، یک جاده دیگری را آغاز کنم..




شنبه ۳ مهر ۱۳٩٥
حواس‌اش

وسط بازی‌های من درآوردی‌اش یک دفعه چشم‌هایش را تنگ می‌کند، سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «ئه! حباسم نبود!» بعد سعی می‌کند اشتباهی که نمی‌دانیم چی بوده را درست کند.

دلم می‌خواهد بپرسم حواس‌ات کجا بود عزیز دل، این اولین گام‌های ناب زندگی؟




دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥
ماه هم مثل من مسافر است

ساعت شش صبح از توی رخت‌خواب بغلش کردم که برویم همدان، اختتامیه جشنواره هنر و ادبیات دینی. از پنجره ماشین با چشم‌های خواب‌آلودش، قرص ماه را رصد می‌کرد که انگار دارد همراه‌مان می‌آید. با صدای خش‌دارِ اول صبح، گفت: «ماه داره میاد ددر!»

به گمانم اولین شعرش بود.

 

پی‌نوشت: اون شلوار قرمزه(+)




شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥
روز عرفه بود

برای «زهرا بیات»،

امید که با همان شهدایی که درسشان را می‌داد همنشین باشد

 

خواهرند و دانشجوی دکتری، همه جا هستند، یکی «دفاع مقدس» درس می‌دهد و آن یکی نمی‌دانم چی، توی همه دانشکده‌ها درس دارند، برای همه همایش‌ها مقاله می‌نویسند، توی همه یادواره‌ها شرکت می‌کنند، پایه مراسم‌های مسجد هم هستند. از قورچی‌باشی می‌آیند که تازه شهر شده و نیم ساعتی با خمین فاصله دارد. سر یکی از همایش‌ها مقاله‌شان رد شد، هی آمدند و رفتند که اعتراض داریم، که ما به پذیرش این مقاله احتیاج داریم، گفتم داورها رد کردند و این همه اصرار و پیگیری بی‌فایده است.یک کم کل انداختیم ولی از هم گذشتیم. هر وقت توی راهروها می‌بینم‌شان و سلام و علیکی می‌کنیم به تلاش و پشتکارشان غبطه می‌خورم. دختره با آن چادر ساده و صورت معصومش آدم را یاد دخترهای انقلابی زمان جنگ می‌اندازد که پشت جبهه کار می‌کردند.



«اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَیْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ». میثم مطیعی تازه داشت همان خط اول را توی تلویزیون می‌خواند که صدای جیغ آمبولانس آمد، داشتند می‌آمدند برای دعای عرفه، راننده خواسته سبقت بگیرد، پیکان نفسش نکشیده. مطیعی رسیده بود به «اَنـَا اَشْهَدُ یا اِلهى بِحَقیقَةِ ایمانى..»،برادرم گفت چادرهایشان غرق خون بود. «اَنْتَ الَّذى سَتَرْتَ اَنْتَ الَّذى غَفَرْتَ»... «اَنـَا الَّذى وَعَدْتُ وَاَنـَاالَّذى اَخْلَفْتُ..» فکر ‌کردم چقدر  «انت الذی‌»های دعا خوبند و چقدر «انا الذی‌»هاش به طرز خجالت آوری برای آدم آشنایند، خبر آمد که حالشان خوب نیست و هردو کما رفته‌اند. دعا به خط آخر، به «یا رب یارب» آخرش رسید، مطیعی داشت می‌خواند:

«سائلم، آب و دانه می‌خواهم/رحمت مادرانه می‌خواهم/آی بی‌بی گدا نمی‌خواهی!؟/پسر بی‌وفا نمی‌خواهی!؟/کاش می‌شد ز من سوال کنی/پسرم!کربلا نمی‌خواهی؟..»

خواهر بزرگه را دیروز خاک کردند، آن یکی هنوز به هوش نیامده، توی راهروهای دانشگاه دیگر کسی را می‌بینم که یاد دخترهای پشت جبهه بیندازدم؟




یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥
نذر

می‌گفت چندماه پیش توی یک مرکز درمانی،جوانی را  دنبال کارهای اهدا کلیه دیده. ازش پرسیده چرا می‌خواهی کلیه‌ات را بدهی؟ گفته پارسال توی ازدحام جمعیت منا نذر کردم اگر زنده به ایران برگشتم در اولین فرصت کلیه‌ام را هدیه کنم.




شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥
با قلب‌هایمان حاضریم

بیست سالم شده بود. نصف شب رسیدیم مکه و با لباس احرام منتظر ماندیم صبح شود، برویم دور خدا بگردیم. خواب چند لحظه آمد و مرا با خودش برد، توی خواب، دوست‌هایم آمده بودند مکه، همانها که با اشتیاق بدرقه‌ام کرده بودند. رسیده بودند و داشتند با ما می‌آمدند که طواف کنند، گفتم شما کی آمدید؟ چرا محرم نشدید؟ با همین لباسها هم مگر می‌شود؟ گفتند وقت نکردیم، با عجله آمدیم..

.

.

.

یک سفرنامه هول هولکی بامزه آن روزها توی سفر نوشته بودم، تقریبا گمش کرده‌ام. کاش پیدا شود.




شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥
از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید

این یادداشت (+) را به دعوت محدثه، در سالروز تولد وبلاگش نوشتم. «گذر اقاقیا» از آن وبلاگهای آهسته و پیوسته است، مثل یک نسیم خنک.




سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥
ما این دردها را به که بگوییم؟

«مگر ممکن است کسی مختصر عقلی داشته باشد و به جواب‌های ممکن سوال «چرا بچه (دیگری) نداری؟» فکر نکند:

بچه‌دار نمی‌شوم،همین یکی هم فرزندخوانده است، فلان مشکل فیزیکی را دارم،همسرم فلان اختلال روانی را دارد،فعلا داریم پیش مشاور می‌رویم و هر لحظه ممکن است به لطف دخالت‌های امثال شما طلاق بگیریم، فلان عارضه ژنتیک یا بیماری را دارم، شرمنده 4 تا زاییده‌ام اما نمانده اند،2تا سقط داشته‌ام،همین کافیه یا دلایلش را هم بگم؟...

یعنی واقعا نمی‌فهمند این فرهنگ‌سازی نیست؟»

این یادداشت وبلاگ عقل و زندگی را اینجا بخوانید.

 

 




سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥
گنجشکها از جای جای نقشه می‌آیند/از چشمه زیر گلویش آب می‌نوشند*

لوبیاپلو را هول هول دم گذاشتیم و بار و بندیل بستیم برویم سرچشمه محلات. خواستیم حالا که تابستان نفس‌های گرم آخرش را  می‌زند، نگار یک دل سیر  آب‌بازی کند. عصر پنج شنبه بود. به جواد گفتم حیف که دیر میشه و سرچشمه جا گیرمون نمیاد، وگرنه می‌رفتیم یه سر به عمو امیر می‌زدیم. گفت بی‌احترامیه اگه نریم، جا هم گیرمون میاد ایشالا.

رسیدیم محلات و صاف رفتیم  «گلزار»، سه‌تایی افتادیم به گشتن میان سنگ‌ها و عکس‌ها تا پیدایش کنیم. دل توی دلم نبود، شده بودم مثل دخترهای عاشق وقتی دوقدم دارند تا دیدار. یک‌طرف صندلی چیده بودند و یک نفر داشت از جنگ خاطره می‌گفت، آن طرف‌ شربت نذری و صفحه‌های ختم قرآن می‌دادند. روی سنگ‌ها، دست‌های چروک‌خورده پدر و مادرها بود و پر چادر خواهرها. سنگها شسته شده بودند و گنجشک‌های شاد و شلوغ آن دور و بر آب می خوردند. 

سایت بنیاد شهید نوشته بود "محل دفن:نامعلوم" زنگ زدم گفتم کجاش نامعلوم است آخه؟ گفت از مزارش عکس بفرستید تا اصلاح کنیم.

تقریبا همه را گشتیم، همه آن لبخندها و چشم‌های زلالی که از قاب عکسها جاری بودند. جانم تازه شد،غبار غلیظ این چندماه با اشک از قلبم شسته شد و ریخت.

رسیدیم به آخرین ردیف، آنجا که پانزده شانزده سال بعد از جنگ، مفقودها را خاک کردند، عمو امیر با آن چهره مظلوم خیلی آشنا آنجا بود. قلبم ترکید، بی‌اختیار خم شدم و بوسیدمش، آدمی از بوسه گرانقدرتر چی دارد؟..

دارم عکس‌ها را می‌فرستم. بوی غروب پنج‌شنبه می‌دهند،بوی خاک باران‌خورده، بوی بوسه و  گلاب. مسئول سایت بنیاد شهید می‌فهمد؟

 

* عنوان، بیتی از پانته‌آ صفایی بروجنی است.




یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
در حال به‌روزرسانی

"ندوخی" یعنی نسوزی، یعنی از پله‌ها نیفتی پایین، یعنی روی این سنگ و کلوخ‌ها زمین نخوری.

"کاری ندارم" وقتی با اخم باشد، یعنی با من کاری نداشته باش، یعنی من کاری ندارم باهات، یعنی ولم کن بابا!

"میمیس" مخففی خودساخته برای ماشین لباسشویی.

 "داره شیر میخوره بچه‌م! خورد زمین بچه‌ام!"، به خودش از سر محبت می‌گوید بچه‌ام! 

 "لاک‌پشت" یعنی لاک ناخن.

"آقا صورتی" یک بنده‌خدایی که باهاش دالی کرده  و پیرهن قرمز مایل به صورتی پوشیده!

کلا این روزها دخترک در حال اضافه کردن کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه  به ادبیات فارسی است، این فهرست به‌روزرسانی می‌شود:)

 




چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
سندرم قدم‌های آخر

یک مرضی هم هست که اسمش را می‌گذارم «سندرم قدم‌های آخر».

یعنی درست همان وقتی که فقط چند قدم دیگر مانده تا رسیدن، همان جا که اگر چهارتا فوت محکم دیگر بکنی، آتش خاموش می‌شود یا زغال می‌گیرد، درست همان جا که اگر از دویدن دست نکشی بی‌گمان می‌رسی به چیزی که خواستی، درست همان جا معرکه را رها کنی و بایستی. 

و طبعاً «اللهم اشف کل مریض» و مرا هم.




یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥
جملات قصار مردم کوچه و بازار

توی اتاق پرو با حبیبه با زیپ پیراهنی گلاویز بودیم که نه بالا می‌رفت و نه پایین می‌آمد. من لباسی که پوشیده بودم را محکم می‌گرفتم و حبیبه زیپ را با تمام توان می کشید. آخرش بعد یک ربع تقلا، زیپه کوتاه آمد و قبول کرد بدون پاره شدن لباسی که هنوز نخریده بودیمش از جاش تکان بخورد.

عرق‌ریزان از اتاق درآمدیم و لباس را گذاشتیم روی میز. مرد جوانی که فروشنده بود داشت به  مشتری  می‌گفت «چرا اینقدر با همسرت بد حرف زدی. شماها چه‌تونه؟ تا وقتی مجردین ناراحتین که چرا مجردین، افسردگی می گیرین و هی نذر و نیاز می‌کنین شوهر گیرتون بیاد. بعد که شوهره میاد شروع می‌کنید غر زدن که شوهر چیه، بچه چیه، بازم افسردگی می‌گیرید. چه‌تونه آخه؟!»

زدیم بیرون، جمله‌های آقاهه هم دنبال‌مان آمد.




جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥
آخ که چقدر خوبه هوای من با تو

این روزها هی دست و پا زدم خودم را یک‌جوری برسانم مشهد. چندبار رفتم دفتر فروش بلیط قطار و هواپیما و دست از پا درازتر برگشتم. هی رفتم سایت فروش اینترنتی رجا و شخمش زدم از بس تاریخ‌ها را چک کردم. هی مخ دور و بری ها را زدم که راهشان بیندازم و هی حریف نشدم. کانال لحظه آخری‌های تلگرام را به محض به روز شدن چک کردم و دیدم راه ندارم.

صبح، بی آنکه به کسی خبری داده باشم رفتم مشهد. با خودم گفتم بالاخره رسیدی. توی حرم چرخ زدم و دستم رسید به ضریح. نماز که تمام شد دلم شور افتاد برای نگار. گفتم چطوری شب خوابش کنند بی من؟ سفر سه روزه را یک روزه تمام کردم و برگشتم...

 

آن‌طرف، آن‌قدر نور هست که نقطه تاریکی مثل من را هم بی‌نصیب نگذارند و به اشتیاقم پاسخ بدهند، حتی اگر شده توی خواب..




چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥
شما هم حس می‌کنید؟

ظهرها، همه چیز بوی آفتاب می‌دهد.






زنده گی(۱٢٠) از عشق(٧۳) دوستت دارم ها(٦٦) زنان(٥٩) وبلاگستان(٥٦) ذکر(۳۸) شهید(۳٥) کودکی(۳٤) جنگ(۳۳) داستان(۳۳) شعر(۳٢) هذیان ها(۳٢) درد(۳٠) غم تکانی(۳٠) (:(٢٧) نوشتن(٢٦) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) از دیگران(٢۱) ثبت احوال(٢٠) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) قرآن(۱٤) نگار ما(۱٤) محرم(۱۳) نوروز(۱۳) طبیعت(۱٢) سفر(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) رمضان(۱۱) ارتباط(۱۱) اعترافات(۱۱) امام خمینی(۱٠) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) مرگ(٩) سفید(۸) خمین(٧) برای نگفتن(٦) ازدواج(٦) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) ):(٦) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) مادر و دختری(٥) کارو زندگی(٥) آدمهای خوب شهر(٥) خلانه(٤) عطش شکن(٤) مجله الکترونیکی چارقد(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) مسجد(٤) بچه(٤) همشهری داستان(٤) دلانه(۳) دوستان(۳) خانه(۳) دعا(۳) بابا(۳) مادر(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) میان سالی(٢) تبریک(٢) بیماری(٢) انتظار(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) فاطمیه(٢) سوریه(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) رجب(۱) فیس بوک(۱) ندارد(۱) خوانسار(۱) همدان(۱) جوانی(۱) منا(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) فلسطین(۱) عرفه(۱) حج(۱) باران(۱) تلویزیون(۱) زایمان(۱) سپاس(۱) نقص فنی(۱) ما سه نفر(۱) پدر و دختری(۱) جمجمک(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.