شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥
خاله وجیهه

عصر پیام داد که: «صبح نتونستم صریح باهاتون حرف بزنم،یه کار دولتی پیدا کردم و اگر از فردا نرم  از دستش میدم. ببخشید که یه‌هو دارم قراری که با هم داشتیمو رها میکنم اما میدونم درکم می کنید. خیلی به اون کار احتیاج دارم و گفتن اگه از فردا نیای با یکی دیگه  قرارداد می‌بندیم . صبح هم به جان بچه‌هام با گریه از نگارجان خداحافظی گرفتم. کلیدها را هم گذاشتم روی اپن. بابت همه چی ممنونم و خواهش می‌کنم ازم دلگیر نباشید.»

خواندم و تبدیل به چالش مانکن شدم. یک ربع مثل فضانوردها، میان «دلتنگیِ رفتنِ یه هوییِ آدمی که دوستش داشتیم و بهش اعتماد داشتیم» و این که «حالا فردا نگار را کی نگه دارد» معلق ماندم. حتی یکی دوقطره اشک هم ریختم، بعد از خودم پرسیدم که آیا نگار هم اینهمه از رفتن او دلگیر خواهد شد؟ جواب دادم: نه. به خودم گفتم پس تو هم دلگیر نباش.

آمدم  در جواب پیامش بنویسم  که زن حسابی من از کجا الان کسی را پیدا کنم که هم بشود بهش اعتماد کرد هم این دختر بدقلق ما باهاش انس داشته باشد؟ دیدم زبانم نمی گردد. حس کردم کلمات حق آن احساس معلق دوگانه ام را بیان نمی کنند. اینکه تو که اهل زدن زیر قول و قرارت نبودی، این که چرا زودتر خبر ندادی من یک فکری بکنم، اینکه دلمان برایت تنگ میشود حتی، اینکه چه  نحیف است شانه های تو برای به دوش کشیدن همه سختی های زندگی.. بی جواب گذاشتم و فرداش خودم ماندم پیش نگار سرماخورده.

از نگار پرسیدم خاله وجیهه چی گفت بهت، لبخند خوشگلی آمد کنج لبش و گفت: خاله بجیهه گفت یه خاله جدید میاد پیشت.

شبش دوباره پیام داد که «شرمگینم. روزگار یک جوری کثیف شده که به خاطر پول آدم روی هیچی نمی تواند بماند.»

فرداش باز پیام داد که «رفتم سرکار جدید و چانه زده ام که تا عید عصرها بروم. صبح ها را پیش نگار باشم تا شما یک پرستار خوب و در شأن نگار  پیدا کنید.» کلی بالا و پایین کردم و برایش نوشتم اگر آن کار جدید را از دست نمیدین بیایید، وگرنه من یه کاری می‌کنم بالاخره. نوشت: «نه. میام. صحبت کردم باهاشون.»

امروز هم آمد، باز عذرخواهی کرد. گفتم عیبی نداره، شرایط شما هم سخته. ان شالله با این کار جدید حال زندگی تون بهتر شه.

توی دلم  هم گفتم: اما تو به کثیفی روزگار پیروز شدی زن، روی قول و قرارت ماندی و من تا آخر دنیا ازت ممنونم..




سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥
...

دلم می‌خواست شق‌القمر بلد باشم، حالا در آن حد هم نه، ولی دلم می‌خواست گره‌گشایی بلد بودم، قدم‌های بلند برمی‌داشتم و دستم به هرچه می‌خورد طلا می‌شد.

دلم می‌خواست فکرهای بکر، همت‌های بلند و عزم‌های جزم داشتم، از خطر و اما و اگر نمی‌ترسیدم و  می‌شد عزیزانم به‌ام امید ببندند.

اما هیچ‌کدام از اینها نیستم. فقط آدم خیلی معمولی‌ای هستم که  برای  مسئله‌های بزرگ بلد است فکرهای کوچک ‌کند. قدم‌های کوچک بردارد و اول هر قدمی بگوید خدایا، این قدمی که دارم برمی‌دارم را ختم به خیر کن، خودت این همه نقص و کاستی ام را خبر داری..




شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥
فجرنویسی

دهه فجر تمام شد ولی اگر دوست داشتید ده تا روایت دهه فجری بخوانید، این لینک (+) را سر بزنید. لینک مربوط به یادداشت آخر است و پایینش لینک بقیه یادداشت‌ها آمده.

با تشکر از محدثه انسی‌نژاد که سبب خیر شد و مخ من را  کمی  به حرکت وا داشت:)




شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥
دردت به جانم

    اولین چیزی که توی این دنیا در برابرش درمانده می شوم افسردگی است. خودم افسرده نمی‌شوم، فقط دلم می‌گیرد یا زهرمار می‌شوم، آن هم مقطعی، کوتاه مدت، دوباره یک‌جوری خودم را جمع و جور می‌کنم و از زهرمار بودن درمی‌آیم . اما وقتی آدم‌هایی که دوست‌شان دارم افسرده می‌شوند درمانده می‌شوم. زورم به این ماری که چنبره می‌زند دور روح‌شان نمی‌رسد. برای بی‌پولی و مریضی و گرفتاری هم مستاصل می‌شوم، اما امید دارم که بالاخره این طور نمی‌ماند، طرف یک تکانی به خودش می‌دهد، ما دور و بری‌ها هم یک کمکی هرچند خیلی ناچیز می‌کنیم و دوباره چرخش راه می‌افتد. ولی وقتی به افسردگی می‌رسم احساس می کنم ازم هیچ کاری برنمی‌آید. جا می‌زنم و خودم را می‌بازم، فکر می‌کنم تلاش های کوچک افاقه نمی‌کنند. توی گوگل خیلی سرچ کردم که برای کسی که به افسردگی دچار شده چه کاری می‌شود کرد اما چندان برایم مفید نبوده اند. افسردگی همه امیدها و نویدها را، دعاها و وعده و وعیدها را از معنی خالی می کند..

مادرم اما یک آنتی افسردگی قوی است. هر کاری، هر قدم کوچک و بزرگی که بتواند برای خوب کردن حال عزیزانش بردارد برمی دارد. یک جوری که آدم گریه‌اش می‌گیرد از این همه خستگی ناپذیری دربرابر غم. الان توی کیف من پر است از همین قدم‌های خرد و ریز. که شاید آن لحظه دلِ گرفته ام را باز نکرده باشند اما هربار نگاه‌شان می‌کنم دلم قرص می‌شود.

 




چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٥
روز هفتم آتش

رادیوی تاکسی داشت «از خون جوانان وطن لاله دمیده» را می‌خواند.

از پنجره به خیابان  نگاه می‌کردم و اشک‌هایم را تند تند قورت می‌دادم. سر که برگرداندم دیدم دختری که کنار دستم نشسته، حریف برگرداندن اشک به چشمهایش نشده..

.

.

.

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتی ندیدیم خاکسترت را...




سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٥
برف

برف مثل عشق است. بی‌هوا می آید، یک روز چشم باز می‌کنی می‌بینی همه چیز سفید شده است، دقیقا همان لحظه، زندگی ریتم عادی و  روزمره خود را از دست می‌دهد، یک شوق بزرگ توی دلت می‌روید که نمی‌دانی بنویسی‌اش، بسرایی‌اش، در قاب دوربین ثبتش کنی یا چه. سرخوشانه کودک می‌شوی و می‌زنی به برف‌بازی. فارغ از اینکه همین چند روز پیش، شمع تولد هزارسالگی ات را فوت کرده ای. از آن عشق بزرگ، گوله‌های کوچک می‌سازی و پرت می‌کنی سمت هرکس که دوستش داری. از این‌ور اما  زمین لیز می‌شود و بایدمراقب باشی که کله‌پا نشوی. گاهی هم هوا مه می‌شود و ممکن است بخوری به این و آن، ترمز ماشین ها را دیده‌ای توی برف بد می‌گیرند؟ تو هم با خطر بی‌ترمزی مواجه می‌شوی. برف خیلی خیلی خوب است، اما ساعتی بعد، یا چند روزی بعد، گیریم حتی فصلی بعد، آفتاب بالاخره پیدا می شود و برفها را آب می‌کند. همه چیز به شکل قبلش برمی‌گردد، و تو به جای خالی برف نگاه می‌کنی روی سرشاخه‌هایت. این که دلت  کی دوباره هوای برف کند برمی‌گردد به این که چقدر زمین خورده باشی، بالاخره کی توانسته باشی ترمز کنی،چقدر شکسته باشی..




یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥
این روزها که می‌گذرد

    عروسک سبزه اسمش محمدجواد است، روزی بیست سی بار باید بغلش کنیم، بگوییم «دوستت دارم عزیزم» و با پیش پیش خوابش کنیم. آبی و نارنجی خواهر برادرهای دست‌باف کاموایی هستند که نباید از هم جدا شوند، اگر شوند قیامت می‌شود. دارا و سارا هم عروسکهای کاموایی بزرگتری هستند که مامان جون خریده و روزی هفتادو چهار بار باید بگوییم وقت خریدنش به آقاهه چی گفته. هنوز کلام مان منعقد نشده که دوباره می‌پرسد: «به آقاهه چی دفت وقتی داشت می‌خرید؟». هر روز باید بارها موقعی که دوتا آدم بزرگ دارند با هم حرف می‌زنند، یا موقع تماشای یک سریال خانوادگی، یا پخش یک آهنگ بزرگسالانه، و کلا در هر موقعیتی که یک خرده درک گفتگوهایش برایش دشوار باشد باید توضیح بدهیم که «چی میده؟»هر روز، تمام اعماء و احشاء اتاقش را به تدریج درمی‌آورد و در تمام جاهای خانه پخش می‌کند. جوراب‌ها و لباس‌هایی که به‌ش کوچک شده‌اند، عروسکها، مدادرنگی‌ها، دفتر نقاشی، کتابها، خانه‌سازی‌ها، گیرسرها، کش موها، توپ‌ها، گیرلباس‌ها، جعبه‌های خالی‌ای که  خانه عروسکهایند، جغجغه‌ها و تی‌تی‌های نوزادی.

غذایش هم که همیشه به بار است، با این دستور:

 ماهی‌تابه کوچکش را پر از آب می‌کند، چند عدد مداد رنگی داخلش می‌اندازد و آنقدر هم می‌زند که حل شوند. بعد درش را می‌گذارد و  همگی با هم باید منتظر می‌مانیم آماده شوند. در مدت انتظار چندبار باید بگوییم دخترم غذات نسوزه. تا برود کمی هم بزند و زیرش را کم کند. چندبار باید  بگوید هنوز آماده نشده. و ما بگوییم گرسنه‌ایم، پس کی آماده می‌شه؟ و بعد با هم کل بیندازیم که آب حاوی خرده‌های مدادرنگی، خوردنی راست راستی نیست و دل درد می‌آورد و حریف نشویم.

اینها به علاوه عموپورنگ‌های قدیم و جدید، و آن قسمت خندوانه که عموپورنگ و مامانش مهمان شده بودند از علاقه‌مندی‌های این روزهای نگار  هستند. یک جور غدبازی و یک‌دنده‌گی عجیب و غریب هم چاشنی این علاقه‌مندی‌هاست، طوری که دست به دامن کتاب «کلیدهای رفتار با کودک دوساله» شده‌ایم!

برایش نوشته‌ام در دوسال و سه‌ماهگی  زبان می‌ریزی و دل می‌بری..




دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥
میان‌سالی

دلم آمد بگیرد

بهش گفتم الان وقتش نیست..




پنجشنبه ٩ دی ۱۳٩٥
هدیه‌های فسقلی

    زن قشنگ بود. یک جور زیبایی کامل که بعضی‌ها وقتی به میان‌سالی می‌رسند پیدا می‌کنند. گفت بعد از شش سال نوبت‌مان شده که جنین اهدایی بگیریم. آمده بودند مقدماتش را انجام بدهند. شوهرش هم کمی آن‌ورتر ایستاده بود، نگاهش کردم، یک جور نجابت صبورانه‌ای توی صورتش بود. زن گفت اولش گفتند چهارسال باید صبر کنید، از سال چهارم به بعد هرهفته زنگ می‌زدم تا این بار که گفتند یک زوج، سه تا از جنین هایشان را اهدا کرده‌اند. فکر کردم مامان به این خوبی، فرصت مادری را شش سال به انتظار از دست داده، نپرسیدم چرا نرفتید از بهزیستی بچه بیاورید، روزگار یادم داده که گوش بهتری باشم، وقتی همه دهانند. یادم داده اگر یکی ده سال دوا و درمان کرده و جواب نگرفته، بعدش هم شش سال توی صف جنین مردم مانده، لابد خودش به همه این چیزهایی که  توی این پنج دقیقه در ذهن من می‌چرخند فکر کرده. گفت به سختی جنین هایشان را اهدا می کنند. گفتم خب شاید چون نمی دانند بچه هایشان به چه جور خانواده ای سپرده می‌شوند،دلشان نمی آید. یک جور احساس مسئولیت نسبت به یک توده خیلی کوچک سلولی که ژنتیک آنها را دارد. گفت جنین‌ها را جای بد نمی‌فرستند. الان از ما آزمایش های کامل گرفته اند که بیماری نداشته باشیم، گواهی عدم سوء پیشینه از هردومان خواسته‌اند، آزمایش عدم اعتیاد به حتی سیگار و قلیان...بعد سرش را پایین انداخت و  با غصه گفت اگر با این جنین ها باردار نشوم باید شش سال دیگر صبر کنیم. به جای او غصه‌ام گرفت، از جیب کیفم یکی از آن کاغذهای کوچک درآوردم و  گفتم از روزی که جنین ها را برایت گذاشتند این یک خط را هر صبح و شب برایشان بخوان. یک جور عجیبی خوشحال شد انگار منتظر بود یک نسیم امیدی از جایی بوزد، کاغذ را گرفت جلوی صورتش: اللهم اجعلنی فی درعک الحصینه...یک قطره آرام از چشمش چکید روی کاغذ، اسمشان را صدا زدند،شوهره با مهربانی دستش را گرفت و رفتند توی مطب..




پنجشنبه ٩ دی ۱۳٩٥
برای احسان که اینجا می‌نوشت "خواندم"

همیشه حسرت خوردم به شما و همه آنهای دیگری که مثل شما، یک راه را انتخاب کردند و تا آخر آخرش دارند می‌روند..




شنبه ٤ دی ۱۳٩٥
باغ فیض

زدیم بیرون که برویم پاساژگردی، نرگس گفت برویم این امامزاده سر راه. وقتی رسیدیم داشتند اذان مغرب را می‌گفتند، چند تا نماز جماعت پر و پیمان، توی شبستان‌های مختلف امامزاده برقرار بود، روحانی‌ای که امام جماعت ما بود خودش صف‌ها را هم نظم می‌داد، بچه‌ها را یک گوشه توی صف‌های جداگانه‌ای نشانده بودند،دخترهایی با بال‌های صورتی، مثل پری. روحانی شاد و شنگول مخصوص خودشان را هم داشتند. مکبر ما، پسرک چهار پنج ساله‌ای بود با صدای خوب و صورت خوب‌تر، چشمهایش شبیه محمد بود، سیر نگاهش کردم. بعد از نماز و زیارت، رفتیم به شهیدهای باغ فیض سلام دادیم .کنار هم توی حیاط امامزاده آرام گرفته بودند. آن ور چای دارچینی و خرما می‌دادند و مطیعی به امام زمانش سلام می‌داد، برو بیا و رونقی داشت شب جمعه‌ای. نرگس گفت یادم بنداز رفتنی، از دم در گل نرگس بخرم. بخار چای می‌خورد به نوک دماغ‌های یخ‌زده‌مان. پایین را نگاه کردم جوی آبی داشت می‌گذشت، گفتم بهشت  یک همچین جای باید باشد، به همین باصفایی. با همین حال خوب. نرگس گفت هنوز بمانیم، دلم شور نگار را می‌زد. از بهشت برگشتیم، یادمان رفت نرگس بخریم، اول زمستان بود..

 

 

پی‌نوشت: اینجا درباره محله «باغ فیض »تهران چیزهای بیشتری نوشته.




شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥
...

وقتی خودمان ازش بپرسیم «عزیز مامان(یا عزیز بابا) کیه کیه؟» با اطمینان کامل و با همان آهنگ جواب می‌دهد «نگاره..نگاره...»

خاله وجیهه ازش پرسیده «عزیز خاله کیه کیه؟» مات و پرسوال ایستاده و نگاهش کرده، خاله وجیهه دوباره با مهربانی سوالش را تکرار کرده، بچه با تردید پرسیده «نگاره؟!»

یاد همه ناباوری‌های خودم افتادم.




سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥
ذکر

کف دستم نوشته‌ام هیچ کس از حرف نزدن نمرده است..




شنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٥
جمعه‌ها

خواستم ادای مادرم را دربیاورم. نخود و لوبیا را از شب قبل خیساندم، صبح، چشم که باز کردم سیرابی را تمیز شستم و گذاشتم توی زودپز. ترخینه‌ها را گذاشتم خیس بخورند...همه چیز را مو به مو مثل مادر انجام دادم، و همان‌جور که توی خانه می‌چرخیدم و به هم ریختن‌های یک هفته را سامان می‌دادم بو می‌کشیدم. ببینم همان‌قدر بوی زندگی می‌آید؟




سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥
سرم به دنیا و عقبی فرو نمی‌آید همچنان..

   در یک سال اخیر اتفاق‌های عجیب و درگیری‌های اساسی توی محل کار رخ داد. چند گروه شکل گرفت و به قول سیاسی‌ها اول چند قطبی و بعد دوقطبی شدیم. اینجا در همه این سالها، یک استبداد مزمنی حاکم بوده و اتفاق‌های اخیر روزنه امیدی  باز کرده بودند بلکه مارپیچ سکوت شکسته شود. این میان مردها که هم تعداد خیلی بیشتری دارند و هم میدان بازتری، نقش موثر داشتند و زنها اغلب یا از هراس پیامدهای بعدی به  وضعیت موجود سر تعظیم فرو می آوردند و یا با دلخوری، سر در گریبان خودشان داشتند. من اما از آنجا که هم به شکل آشکاری از این استبداد کذایی لطمه خورده بودم و هم گاهی اوقات رگ شجاعت و بی‌پروایی‌ام گل می‌کند در صف اول منتقدان بودم. اتفاق‌ها را رصد می‌کردم، تحلیل می‌کردم، هرجا می‌رسیدم حرفم را می‌زدم و در کنار -و شاید پشت سر- مردهایی که رهبری می‌کردند  یا در خط مقدم می‌جنگیدند، بودم.

حالا بعد آن همه تب و تاب، به لطائف الحیل (ببخشید، کلمه ساده‌تری که منظورم را به این خوبی برساند پیدا نکردم) قائله را خواباندند. قیام فروکش کرده و گرد و خاکها خوابیده. مردهای خط مقدم، به قول خودشان تغییر راهبرد دادند و دست از اعتراض و تلاش برداشتند. دلیل هایی که می آورند اینهاست: زور آن طرف بیشتر است و با این خرده فریادها نمی توان کاری از پیش برد، یا این کارها به  صلاح مجموعه نیست و تیشه به ریشه خواهد خورد. خلاصه از منتقد به پشتیبان تبدیل شده اند.

این میان، یکی مثل من در شوک و بهت مانده‌ام و راستش دلگیرم از خودم. از خودمان، از ما زن‌ها که حتی قوی‌ترهایمان هم باز همیشه در جبهه‌ای می‌جنگیم که یک مرد فرمانش را می‌دهد.

فمنیست نیستم، با زن‌سالاری و فلان میانه‌ای ندارم، اما از این دنباله بودن احساس بدی دارم. چرا خودم استقلال رأی و عمل ندارم؟ چرا همه نیرو و توانم را جایی خرج می‌کنم که پرچمش را یک مرد بلند کرده، چرا ما زن‌ها خودمان حزب نداریم؟ چرا ما رهبر یک جریان فکری نمی‌شویم؟ ما که حتی اگر، عقل معاش مان به اندازه مردها نباشد اما در صداقت و وفاداری و پایداری بر چیزی که قبولش داریم امتحانمان را پس داده‌ایم.

خلاصه این که اینجا، مردهای گَنده جا زده‌اند و من به خاطر همه وقتی که صرف رایزنی و مشاوره و کمک به‌شان کرده‌ام، به خودم طعنه می‌زنم. خنده‌دار‌تر اینکه هنوز هم توی ناخودآگاه خودم دنبال مردی می‌گردم که پَرِ کُتش را بگیرم و در وضعیت موجود ازش کسب تکلیف کنم:(

به قول زهره؛ تو نمی‌توانی بنشینی سر زندگی‌ات؟!






زنده گی(۱٢٥) از عشق(٧٧) دوستت دارم ها(٦٩) زنان(٦٥) وبلاگستان(٥٦) ذکر(٤٠) شهید(۳۸) کودکی(۳٤) هذیان ها(۳٤) داستان(۳۳) شعر(۳۳) جنگ(۳۳) غم تکانی(۳۳) درد(۳۱) نوشتن(٢٧) (:(٢٧) باهم بودن(٢٥) مناجات(٢۳) ثبت احوال(٢۱) از دیگران(٢۱) یاد(٢٠) کتاب(۱۸) نگار ما(۱۸) محرم(۱٦) رسانه(۱٦) نامه ها(۱٦) درس و مشق(۱٤) سفر(۱٤) قرآن(۱٤) نوروز(۱۳) اعترافات(۱٢) طبیعت(۱٢) خاطره بازی(۱٢) گپ در چند طعم گوناگون(۱۱) ارتباط(۱۱) امام خمینی(۱۱) رمضان(۱۱) اندر امیدواری(۱٠) هیآت وبلاگی سبو(٩) سفید(٩) مرگ(٩) ازدواج(۸) خمین(٧) مادر و دختری(٧) کارو زندگی(٧) تولد مبارک(٦) شاید داستان(٦) برای گفتن(٦) برای نگفتن(٦) ):(٦) بچه(٦) مادر(٥) شایدداستان(٥) فضول دونی(٥) خلانه(٥) آدمهای خوب شهر(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) برای خواندن(٤) پدرانه(٤) اشارات(٤) همشهری داستان(٤) مسجد(٤) بابا(۳) دعا(۳) خانه(۳) بیماری(۳) دوستان(۳) دلانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مهرخانه(۳) سطری میان نامه ای(۳) پدر و دختری(٢) :)(٢) میان سالی(٢) به کجا چنین شتابان(٢) فاطمی نیا(٢) فاطمیه(٢) سوریه(٢) معلم(٢) آرشیو(٢) مدرسه(٢) تبریک(٢) انتظار(٢) انقلاب(۱) سپاس(۱) باران(۱) روزنوشت(۱) عرفه(۱) حج(۱) فلسطین(۱) تلویزیون(۱) زایمان(۱) همدان(۱) دخترانه(۱) جوانی(۱) منا(۱) خوانسار(۱) بزرگان(۱) اربعین(۱) ندارد(۱) رجب(۱) فیس بوک(۱) مجردی(۱) ما سه نفر(۱) جمجمک(۱) نقص فنی(۱) تلگرام(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.