دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦
نق و معرفی کانال و التماس دعا و غم تکانی در هشت خط

  پرشین بلاگ باز هم یک بلایی سر وبلاگ‌های بی‌زبان ما درآورده. صفحه اصلی اینجا دوسال به عقب برگشته و یادداشتهای شهریور 94 به بعد را نمایش نمی‌دهد. یادم نیست قبلا اینجا نوشته‌ام یا نه اما یک کانال خلوت راه انداختم برای وقتهایی که باید چیزی را بنویسم اما دسترسی ساده و سریع به اینجا ندارم. بالایش نوشتم: این جا گوشواره‌ایست برای وبلاگی به نام عطش شکن. که مثلا به این آبی دوست داشتنی ام وفادار مانده باشم. توی تلگرام بزنید:

@atashekan

به قول دوست: قربان صفای وفایتان.

راستی، یه کمی هم برای من دعا کنید. دعا لازمم..




دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٦
منفی دویست و هفتاد و سه درجه

   اردیبهشت بود، اول‌های دهه هشتاد. رفته بودیم جشنواره نشریات دانشجویی که آن سال زیباکنار برگزار می‌شد. جوانی یک‌جوری است که وقتی درش هستی نمی‌فهمی، اما وقتی ازش می‌گذری تازه می‌فهمی چه بوده و ما آن روزها خیلی جوان بودیم. دولت اصلاحات روی کار بود و ما از تنوری به اسم «دانشگاه بوعلی همدان»، به «زیباکنار» رفته بودیم. تنوری که به واسطه باز شدن فضای سیاسی، هر روز خدا  روشن بود و از دل بحث‌ها،  نقدهای تند و تیز و تنش‌های سیاسی و اجتماعی، نان‌های داغی به اسم «نشریات دانشجویی» بیرون می‌آمد. هر روز کسی گوشه‌ای از کشور پشت تریبونی حرف بوداری می‌زد و می‌شد گلوله‌ای کوچک برای تولد یک بهمن. تحصن‌های تازه، ماجراجویی‌های نو. یک روز این وری‌ها، فردایش آن وری‌ها؛ یک روز علیه سخنرانی فلانی، فردایش علیه حکم دادگاه بهمانی؛ یک روز به دفاع از رفراندوم، فرداش مجلس ختم عدالت و به قول جلال قس علی هذا.  شاهرگ اصلی همه ماجراها راهروی دانشکده علوم بود. اتاق‌های کوچکی مثل لانه زنبور با درهای چوبی. این ور بسیج دانشجویی، آن ور انجمن اسلامی، کمی دورتر جامعه اسلامی، کانون تمدن اسلامی، کانون گفتگوی تمدن‌ها، کانون فیلم، انجمن مطالعاتی آثار شهید مطهری، حلقه پژوهشی مبانی فکری سروش. آن دوتای اول از همه پر رفت و آمدتر، با دیوارهایی سرشار از تصویر آدم‌هایی که هر کدام قبول‌شان داشتند، هر سه پر از شعار، پر از ماژیک‌های آبی و قرمز و سبز کلفت و کاغذهایی در ابعاد بزرگ برای نوشتن زنده‌باد و مرده‌باد، به مثابه سلاح‌هایی در جنگ کاغذی. هر سه پر از جوان‌هایی با کله‌های خیلی داغ، با شور و شری که آنجا مجال پیدا کرده بود جان بگیرد و به میدان بیاید. جوان‌هایی که همه غذای سلف را می‌خوردند اما آب و دان‌شان از هم جدا بود و هیچ رفاقتی بین‌شان رسم نبود شکل بگیرد. شاخ‌های هر تشکل، به عمد آنقدر درس‌شان را کش می‌دادند که چند صباحی بیشتر توی آن میدان بمانند و بجنگند. ما هر چند عضو بسیج نبودیم و هر روز خدا به خاطر درآوردن یک نشریه خودمانی فرهنگی اجتماعی پر مخاطب با برادران بسیج معرکه داشتیم، اما آن اتاقک شلوغِ  پر از عکس شهید را آشناتر از بقیه جاها یافته بودیم. «و اینک ما…» را در می‌آوردیم که آن سال‌ها سری توی سرها درآورد و همه شور و عشق و انرژی ما چند نفر را مال خودش کرد. حتی به ازدواج فکر نمی‌کردیم وقتی به خیال خودمان هنوز کاغذهای سفید زیادی بود که رویشان ننوشته بودیم‌، هنوز کاستی‌ها و کجی‌های زیادی دور و برمان بود که فریادشان نزده بودیم، هنوز شبهه‌های زیادی بود که جوابی برایشان پیدا نکرده بودیم.

.

.

.

بقیه اش را اگر دوست داشتید اینجا بخوانید.




شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤
پدرانه

شب که خودش آرام و کوچک خوابیده، اسباب‌بازی‌هایش را که جلوی راه افتاده‌اند برمی‌دارد، می‌بوسد و می‌گذارد کنار...




یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
...

 توی ده پانزده خط، یک جواب ایمیل ساده داده و نظرش را درباره متنی که فرستاده بودم نوشته. چند بار و چندبار می‌خوانمش، بس که روان و قشنگ است، پر از نکته‌های ریز و توصیف‌های به جا، سرشار از اشاره‌های راهگشا درباره‌ی موضوعی که نوشته‌ام، در توصیف نوع نوشتن ام، عباراتی خلق کرده که سال‌ها دنبالشان بودم و نمی‌دانستم می‌شود این‌طوری گفت‌شان.

بعضی‌ها خیلی قشنگ‌اند.




شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
کولی وار

یک مرضی هم هست به نام "مال هیچ جا نبودگی" یا "اهل چیزی و جایی نشدگی". مادر زادی  هم هست به گمانم. اوایل علامت خاصی ندارد اما به مرور که فرد مبتلا جلو می‌رود نشانه‌هایش آشکار می‌شوند. 

صبح اول صبح پیام آمد که "روزت مبارک خبرنگار". گفتم با من است؟ من خبرنگارم؟ دیدم که خودم را خبرنگار نمی‌دانم حتی اگر دوسال توی فلان خبرگزاری کار خبر کرده باشم یا دو سال دیگر توی قلب بهمان خبرگزاری زندگی ام را و شب و روزم را گذاشته باشم و هر لحظه‌ی آن دوسال آن لاین بوده باشم نکند خبری بیاید و به قلاب نیفتد. حقوق گرفته باشم ازشان و زیر لوح یادبود روز زن و خبرنگار هم امضای مدیرعامل باشد و ...خرد و ریز کارهای دیگری ازین دست کرده باشم.

دوستانم خودشان را نویسنده می‌دانند. جلوی حرفه می‌نویسند "نویسندگی" و جاهای مختلف با تأکید به یاد بقیه می‌آورند، من اما توی دلم فقط می‌دانم که گاهی، قدری خوب نوشتن ازم برمی آید یا بهتر بگویم برمی‌آمده و همیشه شرمسارم که به این نعمتِ گاه گاه، ادای دینی در خور نکرده‌ام.

با شاعرها گاهی نشسته‌ام، برخاسته‌ام و شاعر نبوده ام هرگز و شاعری نکرده‌ام...

ده سال است اینجا دارم کار می‌کنم اما گاهی که برای جلسه‌ای یا همایشی می‌بینم همکارهایم آرم طلایی این سازمان را با افتخار سنجاق می‌کنند به یقه کت یا مقنعه‌شان تعجب می‌کنم. فکر می‌کنم اگر یک میلیون پول اضافه بدهند هم باز دلم با این کار نیست. دلم می‌گوید تو  اینجا کار می‌کنی و مال اینجا نیستی.

 

همین‌جور بخواهم ادامه دهم مثال‌هایم طوماری می‌شود برای خودش. با فکرها و گروه‌ها و تیپ‌های شخصیتی هم همین‌طورم، شما که غریبه نیستید با خود آدم‌ها هم همین‌طورم. هیچ‌وقت حس نکردم کسی مال من است، یا من مال اویم، هی فکر کرده‌ام همه مسافریم، ساعتی با همیم و  از کنار هم رد می‌شویم... مصطفی گوید که دنیا ساعتی‌ست... 

خلاصه افراد دارای این عارضه آواره‌اند، دست‌شان خالی‌ست، توی هیچ خاکی بند نشده‌اند که میوه بدهند، تلخ و تند، کولی وار...

بگذریم.




دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
دیگر اسمت را عوض نکن

 

 آدم از یک کتاب داستان چه می خواهد جز یک قصه جمع و جور بی حرف اضافه ، یک نگاه تازه به روزهای پس از جنگ و یک پایان خیلی باز؟

 

 




دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤
آری، این چنین است خواهر!

گفتند 47 هزار زن وقتی از مرخصی زایمان برگشتند، اخراج شدند. حالا معلوم نیست این عدد مال یک سال است یا بیشتر. n نفر دیگر هم هستند که وقتی برگشتند گرچه اخراج نشدند ولی یک بلایی سر شغل‌شان آمده. در حالی‌ که قانون  می‌گوید "دستگاه‌ها موظف اند مادران کارمندی را که از مرخصی زایمان استفاده می‌کنند پس از بازگشت به محل کار با حفظ سمت و موقعیت به کار بازگردانند."

نمونه موردی‌اش الان پشت مانیتور نشسته و دارد برای شما می‌نویسد. وسط‌های مرخصی بود که توی محل کار ما کودتا شد و خیلی چیزها تغییر کرد، یک روز هم یکی از دوستان آمد در خانه و یک کارتن بزرگ از وسایل شخصی‌ای که توی اتاقم داشتم برایم آورد تا در جریان تخلیه اتاق گم و گور نشوند. مدیر بودم و خیر سرم پای ثابت همه کارهای فرهنگی و پژوهشی. از مرخصی که برگشتم اما تبعید شدم به یک جای بی‌پنجره و شغلم شد دسته بندی و منظم کردن کاغذها، به همین سادگی.

وقیح‌تر اینجاست که رئیس یک دانشگاه توی روز روشن می‌گوید می‌خواهم کاری کنم که همه‌ی زن‌ها از اینجا بروند. زن نباید کار کند و من از اول با شاغل بودن زن‌ها مخالف بودم.

الان اگرچه وقت بیشتری و ذهن و قلب آرام‌تری دارم، اگر چه خدا خواسته و عدو سبب خیر شده، اما خواستم بگویم آن " 47 هزار زن" تازه روی پیدای ماجراست، روی پنهانش هزار هزار قصه‌ی این مدلی است. قانون هم بنشیند هی برای خودش حرف بزند.




یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤
مریمانه (یا)عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها...

آدم‌های هم‌نام گاهی ویژگی‌های مشترکی دارند. مثلا من از خیلی قبل هر پسربچه‌ای را دوست داشتم موهاش کمی طلایی و اسمش "محمد" بوده. یا مثلا "مریم"های زندگی من همیشه لطافت از سر و روح‌شان می‌بارد، یک جور شفافی و خوش‌قلبی قشنگی دارند. 

دیشب داشتیم با یکی از همین مریم قشنگ‌ها توی موبایل، نوشتنکی حرف می‌زدیم درباره توصیه‌ای که از قول آقای فاطمی‌نیا خطاب به مجردها توی شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود که اگر فلان شب ماه مبارک آیه چند و چند سوره شوری را بخوانند به آرزوی خود می‌رسند. داشتم به این مریم می‌گفتم که  آقای فاطمی‌نیا تکذیب کرده و گفته این نقل قول درست نیست و نوعی اشاعه‌ی خرافات است و فلان. بعد هم بحث کشید به این‌که بررسی غلط و درست مطالبی از این دست و کلاً مطالبی که در این شبکه‌ها به اشتراک گذاشته می‌شود کار هرکسی نیست و بهتر آن است که غفلت نکنیم و از آغاز و خلاصه از  این جور سخنرانی‌ها..

قشنگ همین موقع، وسط بحث ما، یکی دیگر از مریم‌ها بی‌خبر از همه جا پیام داد که: "پارسال چنین شبی آیه فلان و فلان سوره‌ی شوری رو که گفتن برا ازدواجه نوشتم، راست بودها:))) "

منم نوشتم: " به فاطمی‌نیا زنگ بزن و بگو، چون گفته من چنین حرفی نزدم:دی "

نوشته: " اووه! تازه دوستمم نوشت، اونم ازدواجید! :))) "

به مریم اولی که هنوز آن ور خط تلگرام بود گفتم بی‌خیال خواهر، خودتو عشق است! ظاهراً توی این دنیا همه چیز به دل و نیت آدم‌ها ربط داره.

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست/ عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها...




یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤
حال خوبت را..

یک گلدان هم داریم که پارسال تشریف آورد توی خانه‌ی ما و تمام پارسال هیچ حرکت خاصی از خودش نشان نداد و خیلی عادی چندتا برگ و  گل کرد، امسال ولی در همان شرایط،  یک جور خیلی باحالی، هر روز کلی شاخ و برگ‌ تازه می‌زند و  قلمرو حکومتش را گسترش می‌دهد. چندبار خواستم  رمز این دگرگونی و حال خوبش را بپرسم، روم نشد. 




شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
از آشپزخانه‌های دم افطار

شما وقتی روزه هستید و عصر - به این امید که زمان رسیدن به افطار کوتاه‌تر شود - می‌خوابید، خواب چی می‌بینید؟

من - روم به دیوار- خواب غذاهای خوشمزه می‌بینم. مثلا توی خواب دارم حلوا هم می‌زنم یا قرمه سبزی بار می‌گذارم یا کیک می‌پزم.

به همین خاطر، ماه رمضان‌ها ماه رونق آشپزخانه‌ی ما می‌شود. هر روز یک غذای جدید برای افطار، هر روز چک کردن محتویات یخچال و کابینت‌ها و به دنبالش سرک کشیدن در سایت‌های آشپزی و بعد امتحان پخت خیلی از غذاها و مخلفات برای بار اول. مرباهای جدید برای اولین بار در خانه‌ی ما ماه رمضان متولد می‌شوند. اولین حلواها، اولین شله زردها، اولین کوفته تبریزی‌ها...

این دوسال هم که به برکت آمدن دخترک خودم روزه نمی‌گیرم به روزه داران خانه خدمات خوشمزه می‌دهم. آن‌ها طفلکی‌ها نجیبانه روزه می‌گیرند و دنبال چرب و شیرین افطار هم نیستند، اما  من همواره  احتمال میدهم دلشان یک چیز جدید خوشمزه بخواهد.

 

 

پی نوشت: دو یادداشت اخیر به دعوت یگانه عزیز نوشته شده‌اند.

                هم چنین بخوانید این رمضانیه‌ی قشنگ را.. (+)

 

 




شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
قبول کن..

آن لحظه ی قشنگ دم افطار، آن وقتی که اجازه صادر می شود و  تو به خیال اینکه شاخ غول شکسته‌ای، پیروزمندانه خرما را می‌بری دم دهان و زیر لب می‌گویی اللهم لک صمنا... و قبول کن از ما... بعد، همان‌وقت یک قطره گرم و شور، شرمسارانه از گوشه‌ی چشمت می بارد  به یاد آن‌هایی که پاره ی جگر دادند و گفتند: و قبول کن از ما این اندک را ..

 




سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
ماهی تو جان سپرده زیر خاک

حالا غواص‌ها با دست‌های بسته برگشته‌اند و ما یک‌بار دیگر از تلخی و حجم عظیم اندوهی که جنگ در خودش دارد شوکه شده‌ایم. در دل هر جنگی به ازای هر دقیقه‌ای که زمان برده باشد و  هر وجب خاک و آبی که در آن دامنه داشته باشد، داستان نهفته است. اتفاق‌های عجیب و غریبی که ممکن است  هرگز به گوش کسی نرسند، یا برای فاش شدن‌شان، سال‌ها وقت لازم باشد..

جنگ هشت ساله‌ی ما خیلی وقت است که تمام شده، اما هنوز هر از گاهی داستان تازه‌ای از پس سال‌ها سر بر می‌آورد، جان می‌گیرد و  به تعداد همه‌ی فطرت‌های انسانی مخاطب پیدا می‌کند.

این سال‌ها هم  توی ترافیک جنگ‌های دور و بر، خدا می‌داند چه داستان‌هایی آرام و بی‌صدا سر به خاک گذاشته و چشم بسته‌اند تا آیا روزی مجال خوانده شدن‌شان برسد یا که تقدیرشان سر به مهر ماندن، بماند..

شبی که مستند قتل عام 1700 سرباز عراقی پخش می‌شد و شاهدان عینی روایت عجیب خودشان را از این شاهکار داعش می‌گفتند به این فکر کردم که کی باشد این‌ها یک شکل هنرمندانه ای در تاریخ و ادبیات و فرهنگ و هر بنای دیگری که ماندنی باشد، ثبت شوند.

ثبت هنرمندانه و ماندگار هر رخدادی، قبل از هر چیز به گمانم "دل" می‌خواهد. دلی که قبل تر از اینکه بخواهد بنویسد، طرح بزند یا چکش بکوبد، پاک و مودب و تربیت شده باشد. خوب نوشتن، خوب به تصویر کشیدن و  خلق اثر هنری و ادبی از روی اتفاق‌های بزرگی از این جنس، "آدم" می‌خواهد، آدمی که دلش را تزکیه کرده باشد. 

آن‌هایی که نستعلیق مشق می‌کنند فقط قرار است از روی یک الگو، خوش نوشتن حروف را تقلید کنند اما برای همین کار به ظاهر ساده باید آنقدر در تنهایی و خلوت خود تمرین کنند و تمرین کنند و تمرین کنند تا قلم‌شان اهلی شود و از سرکشی دست بردارد. آن وقت است که خط‌شان تیزی ندارد، نرم است و دلبرانه روی صفحه می رقصد.

ما با این ارتباط‌های موازی و خط خطی، با این شبکه‌های اجتماعی و فک زدن‌های مدام، با این اپسیلون وقتی که برای خلوت با خودمان نداریم، آن قلم و آن دوربین و آن طبع اهلی شده را از کدام مغازه بخریم؟ مایی که قرار است از روی حقیقت، از روی آتش، از روی راز ، از روی این دردها و داغ‌ها  سرمشق بگیریم و بنویسم.

داستان‌های عصر ما، غواص‌های دست بسته‌ی مظلوم عصر ما، "پیامی آورده‌اند.." و آن پیام، کاش، ای کاش که یتیم دست‌های هنرمندانی نماند که قبل از هرچیز از خودشان گذر کرده باشند..

.

.

.

پی نوشت:

- عنوان را از اینستاگرام نفیسه مرشدزاده برداشتم.

-  این حرفها گنده‌تر از دهان من است و خودم می‌دانم..




پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
...

 زنگ می‌زند که کجایی؟ می‌گویم خمین دیگه! خودت کجایی؟ میگوید خب منم خمین! بیا ببینمت.
ده سال است که ندیدمش،حالا دارد می‌رود اصفهان و سر راهش قصد کرده جیک ثانیه دیدار تازه کنیم،حریف خانه آوردن خودش و خانواده‌اش نمی شوم و قرار می‌گذاریم توی شهر یک جایی سر مسیرشان.
از هولم همه چیز یادم می‌رود،تلفنی که دارد زنگ می‌خورد و یکی که پشت اس ام اس منتظر است تا جوابی بگیرد و خانه که مرتب نیست و مامان که لباس پوشیده و منتظر است برویم سراغش برای خرید و .... همه چیز را می‌گذارم پشت سر و فقط لباس می پوشم و بدو بدو می‌رویم که برسیم و چه قدر هم زودتر از آنها می رسیم.
از این که  آب دستت باشد زمین بگذاری و چیزی باشد که توی آرام و ریلکس بی‌خیال را این‌طوری به هول و ولا بیندازد و برساند سر قرار خوشم می‌آید.
ازینکه یک چیزی باشد که وقتی رسیده به دوقدمی‌ات، نگویی آی الان فلانی منتظرم است، به بهمانی قول داده‌ام، مهمان دارم، آمادگی‌ یا حالش را ندارم، اسبم را نعل نکرده‌ام یا بهانه‌های فراوان دیگر.

کمک کن این ذوق و شوق‌ها در من زنده بمانند لطفاً..




پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
...

یادت هست؟ یکی از بازی‌های بچگی‌مان هم این بود  که یک کلمه را آن‌قدر تکرار کنیم تا برای‌مان از معنی بیفتد..




سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
...

یادت هست یک بار پرسیدی بیاید که چه شود؟ چی الان نیست که قرار است با خودش بیاورد؟

روزهای زیادی به این سوال فکر کردم و وزن خودم را با جوابی که برایش دارم یا ندارم سنجیده ام.

از یک جایی به بعد، از یک سنی به بعد، دیگر شعر و شعار هم دل آدم را دلیل نمی شوند. یک روز می بینی شاهکارترین شعرهای انتظار و حرفه ای ترین خطابه ها هم به دلت نمی نشینند، دعاها اما خوب اند، وقتی می خوانی می فهمی که با کی طرفی، کی قرار است بیاید.. 








زنده گی(۱۱٠) از عشق(٦٥) دوستت دارم ها(٦۱) وبلاگستان(٥٥) زنان(٤۸) داستان(۳۱) ذکر(۳۱) شعر(۳٠) کودکی(٢٩) شهید(٢۸) هذیان ها(٢۸) جنگ(٢۸) (:(٢٦) درد(٢٥) نوشتن(٢۳) غم تکانی(٢۳) مناجات(٢٢) باهم بودن(٢٠) یاد(٢٠) از دیگران(۱٩) کتاب(۱۸) ثبت احوال(۱٧) نامه ها(۱٥) رسانه(۱٥) قرآن(۱٤) درس و مشق(۱۳) محرم(۱٢) طبیعت(۱۱) نوروز(۱۱) خاطره بازی(۱۱) ارتباط(۱٠) رمضان(۱٠) سفر(٩) اعترافات(٩) هیآت وبلاگی سبو(٩) گپ در چند طعم گوناگون(٩) اندر امیدواری(۸) سفید(۸) نگار ما(٧) امام خمینی(٦) تولد مبارک(٥) شاید داستان(٥) برای گفتن(٥) فضول دونی(٥) ):(٥) مرگ(٥) ازدواج(٥) شایدداستان(٥) کارو زندگی(٥) مجله الکترونیکی چارقد(٤) عطش شکن(٤) مسجد(٤) برای نگفتن(٤) خمین(٤) همشهری داستان(۳) پدرانه(۳) کوچه فلانی چپ(۳) مادر و دختری(۳) مهرخانه(۳) برای خواندن(۳) میان سالی(٢) سطری میان نامه ای(٢) خلانه(٢) آدمهای خوب شهر(٢) اشارات(٢) :)(٢) فاطمی نیا(٢) به کجا چنین شتابان(٢) انتظار(٢) بابا(٢) بیماری(٢) بچه(٢) دوستان(٢) آرشیو(٢) اربعین(۱) تلویزیون(۱) خانه(۱) معلم(۱) فلسطین(۱) مادر(۱) سپاس(۱) زایمان(۱) تبریک(۱) دعا(۱) دلانه(۱) فیس بوک(۱) جوانی(۱) خوانسار(۱) ندارد(۱) تلگرام(۱) پدر و دختری(۱) لینک زن(۱)



Powered By NardebaN Graphic Home ; This Template Designed By .:SFO:.